( 1 ) مىگوئى ؟ گفت آرى به خدا قسم پسر جان .
من قوى دل شدم و نزد آن مرد منافق برگشتم و گفتم تو از كسانى هستى كه نسبت به رسول خدا و مسلمانان فتنه انگيزى مىكنند . چون پيامبر بيايد ترا پيش او مىبريم تا دستور دهد گردنت را بزنند . او بوحشت افتاد و گفت اى ابو محمد اين مطلبى است كه من از مردم شنيدهام .
مىگويند ، اسيران را آوردند كه چهل و نه نفر از ايشان را شمردند و البته بدون شك و ترديدى شمار ايشان هفتاد نفر بوده است . پيامبر ( ص ) شقران خدمتكار خويش را كه در آن موقع هنوز او را آزاد نفرموده بود و او در جنگ بدر شركت داشت بر اسيران گماشته بود .
مردم تا روحاء به استقبال پيامبر رفتند و فتح بدر را شادباش گفتند ، و وجوه قبيلهء خزرج هم بديدار پيامبر شتافتند .
واقدى مىگويد ، اسيد بن حضير به ملاقات پيامبر رفت و گفت اى رسول خدا ، خدا را سپاس كه ترا پيروزى و چشمت را روشنى داد ، به خدا قسم علّت اينكه من در جنگ بدر شركت نكردم اين بود كه فكر نمىكردم با دشمن برخورد و جنگ خواهى كرد ، بلكه تصورم اين بود كه فقط به منظور گرفتن كاروان حركت نمودهايد و اگر گمان مىكردم كه شما با دشمن روبرو خواهيد شد هرگز از شركت در جنگ خوددارى نمىكردم و پيامبر فرمود راست مىگويى .
واقدى آنگاه رفتار نجاشى را در حبشه پس از اطلاع از جنگ بدر و كشته شدن سران قريش نقل مىكند كه ما آن را با اسناد ديگرى كه قديمىتر از اسناد اوست مىنويسيم .
در بغداد براى ما از قول مردى بنام عبد الرحمن كه از اهالى صنعاء بوده است روايت كردند كه مىگفته است :
روزى نجاشى پى جعفر بن ابى طالب و ياران او فرستاد ، ايشان آمدند و نزد نجاشى رفتند كه در خانهاى كهنه بر روى خاك نشسته بود . جعفر مىگويد از اين حالت ترسيديم و ناراحت شديم .
نجاشى كه متوجه شد و در چهرهء ما اثر ناراحتى را ديد ، گفت به شما
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٨