تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
( 1 ) عاصم بن عدىّ مىگويد برخاستم و آهسته به او گفتم اى پسر رواحه آيا واقعا راست مىگوئى ؟ گفت آرى به خدا و فردا رسول خدا خواهد آمد در حالى كه اسيران همراه او هستند و دست و پايشان را بسته‌اند . عبد الله بن رواحه از بالاى مدينه بر در خانه‌هاى يك يك انصار مىايستاد و به آنها مژده ميداد ، بچه‌ها هم گرد او مىدويدند و بانگ برداشته بودند كه ابو جهل فاسق كشته شد . و همچنان به راه خود ادامه داد تا به محلّهء بنى امية بن خلف رسيد . زيد بن حارثه هم در حالى كه بر ناقهء پيامبر سوار بود براى مژده دادن فرا رسيد و همچنان مردم مدينه را مژده ميداد و چون كنار مسجد رسيد بانگ برداشت كه عتبه و شيبه پسران ربيعه و هر دو پسر حجاج و ابو جهل و ابو البخترى و زمعة بن اسود و امية بن خلف كشته شدند و سهيل بن عمرو و ذو الانياب و گروه زيادى اسير شده‌اند . مردم گفتار زيد را تصديق نمىكردند و مىگفتند زيد گريخته است ، بطورى كه اين گفته موجب خشم و ترس مسلمانان شد . زيد هنگامى به مدينه رسيده بود كه رقيه دختر پيامبر ( ص ) را دفن نموده و خاك‌ها را بر گور اوصاف و هموار مىكردند . مردى از منافقان به اسامة بن زيد گفت پيامبرتان و همراهانش كشته شده‌اند . و مردى ديگر از منافقان به ابو لبابة بن عبد المنذر گفت ياران شما چنان پراكنده شده‌اند كه ديگر هرگز جمع نخواهند شد و عمدهء اصحاب محمد ( ص ) و خود او كشته شده‌اند ، اين ناقهء اوست كه آن را مىشناسيم و اين زيد هم گريخته است و از ترس نميداند چه مىگويد . ابو لبابه به آن مرد گفت خداوند متعال اين گفتار ترا تكذيب نمايد ، در عين حال يهوديان به شدّت شايعه‌پراكنى نموده و مىگفتند كه زيد از صحنه گريخته است . اسامة بن زيد مىگويد پيش پدرم آمدم و در خلوت پرسيدم پدر جان راست