تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
( 1 ) اين عده مجموعا دوازده نقيب بودند ، نه نفر از خزرج و سه نفر از اوس ، پس از اين جريان براء بن معرور دست پيامبر را گرفت و نخستين كسى بود كه بيعت كرد و ديگران از او پيروى كردند و بيعت نمودند و چون بيعت تمام شد ، شيطان از سر گردنه با بانگ بسيار بلند فرياد بركشيد كه اى ساكنان مكه و منى هشيار باشيد كه اين شخص ناپسند « اشاره به پيامبر ( ص ) » همراه كسانى كه از دين شما برگشته‌اند براى جنگ كردن با شما متفق و هماهنگ شده‌اند و پيامبر فرمود كه اين بانگ شيطان است و سپس خطاب به او فرمود اى دشمن خدا ، سوگند به خدا كه حساب ترا خواهم رسيد ، و بما دستور داد كه پراكنده شويم و بجاى خود برگرديم . در اين هنگام عباس بن عبادة بن نضله كه از قبيلهء بنى سالم بود گفت اى رسول خدا سوگند به كسى كه ترا به حق برانگيخته است اگر اجازه دهى فردا با شمشيرهاى خود به اهل منى حمله خواهيم كرد و پيامبر فرمود ما به اين كار مأمور نيستيم ، به جاى خود باز گرديد و ما برگشتيم ، و در بسترهاى خود خوابيديم . چون صبح شد گروهى از قريش به راه افتادند و نزد ما آمدند و حارث بن هشام هم كه جوان بود در حالى كه يك جفت كفش نوپوشيده بود همراه ايشان آمده بود ، گفتند اى گروه خزرجيان بما خبر رسيده است كه شما آمده‌ايد تا محمد ( ص ) را از اين جا ببريد و گويا با او هم پيمان شده‌ايد كه با ما جنگ كنيد و اين را بدانيد كه ما هيچ دوست نميداريم كه ميان ما و شما جنگ در گيرد ، در اين هنگام گروهى از مشركان قوم ما به پا خاستند و سوگند خوردند كه از اين موضوع خبر ندارند و پيمانى نبسته‌اند و راست هم مىگفتند چون آنها از جريان آگاه نشده بودند . من ساكت بودم و به عبد الله بن عمرو پدر جابر نگاه ميكردم كه او هم ساكت بود ، هنگامى كه آنها به پا خاستند تا بروند من سخنى گفتم كه مثل اين بود كه شريك و هم فكر ايشان باشم ، به عبد الله كه همچنان ساكت بود گفتم اى ابا جابر تو يكى از بزرگان و سروران ما هستى و حال آنكه قدرت ندارى كه يك جفت كفش نو مثل كفشهاى اين جوان بپوشى ، حارث اين سخن را شنيد كفشهايش را در آورد و سوى من پرتاب كرد و گفت ترا به خدا سوگند كه آن را بپوش ، عبد الله