( 1 ) پيامبر ( ص ) ، مصعب بن عمير برادر خوانده بنى عبد الدار را به مدينه روانه ساخت و او در منزل اسعد بن زراره كه از بنى تيم بود فرود آمد و نهانى مردم را به اسلام دعوت مىكرد و اگر چه روز بروز بر عدد مسلمانان افزوده مىشد امّا آنان همچنان مطلب را پوشيده مىداشتند تا آنكه اسعد بن زراره همراه مصعب به كنار چاههاى آب بنى مرق رفتند و پوشيده گروهى از انصار را فرا خواندند و آنها هم پوشيده نزد آن دو آمدند ، هنگامى كه مصعب براى ايشان قرآن ميخواند و با آنها گفتگو مىكرد ، سعد بن معاذ و بگفتهء برخى ديگر اسيد بن حضير متوجه ايشان گرديده و با جامهء جنگى و نيزه پيش آنها آمد و به اسعد بن زراره اعتراض نمود و گفت بچه منظورى اين شخص غريب و رانده شده از مكه را به اطراف خانههاى ما آوردهاى ؟ مگر نمىبينى كه جوانان كم مايه ما را گمراه مىسازد و به باطل فرا ميخواند ؟ ديگر نبينم كه در اين جا بيائيد ، آنها هم برخاستند و رفتند .
مرتبهء ديگر هم كه به آنجا و يا نزديك آنجا آمده بودند به سعد خبر دادند و او پيش ايشان آمد و آنها را تهديد كرد ولى نه به سختى اوّل ، سعد بن معاذ چون متوجه اسعد بن زراره گرديد و اسعد از او ملايمت ديده بود به سعد گفت : اى پسر خاله ، خوب است گفتار مصعب را بشنوى اگر ديدى بيهوده است او را راهنمائى كن و اگر سخن بر حق مىگويد دعوتش را بپذير ، سعد بن معاذ روى بن مصعب كرد و گفت چه ميگوئى ؟ مصعب اين آيه را براى او خواند .
حم وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
« حم ، به حق كتاب روشن بدرستى كه ما گردانيديم آن را قرآنى عربى ، باشد كه شما دريابيد بعقل » آيات 1 تا 3 سوره 43 .
سعد بن معاذ گفت من كه چيزى جز آنچه مىشناسم نشنيدم ، سعد بازگشت و خداوند او را هدايت فرمود ، او اسلام خود را نزد آن دو اظهار نداشت امّا چون پيش قوم خود برگشت تمام قبيلهء خويش را كه بنى عبد الاشهل بودند به اسلام دعوت نمود و اسلام خود را هم آشكار ساخت و گفت هر كس شك و ترديدى دارد بهتر از آن را ارائه دهد ، سوگند به خدا كارى پيش آمده است كه گردن كشان خوار خواهند شد ، چون سعد بن معاذ اسلام آورد همهء بنى عبد الاشهل