( 1 ) براى آنها سهمى هم معين مىكرد ، قريش هم كه اصلا قبيلهاى بازرگان بودند ، چون موضوع راستى و امانت و اخلاق پاك پيامبر ( ص ) را شنيد كسى پيش او فرستاد و پيشنهاد نمود كه به منظور بازرگانى با سرمايهء خديجه مسافرتى به شام نمايد و تعهد نمود كه حق الزحمه بيشترى به آن حضرت خواهد پرداخت و خدمتكار خود ميسره را هم همراه او خواهد نمود ، پيامبر ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت و همراه كالاهاى بازرگانى خديجه و ميسره به شام رفت ، حدود شام نزديك صومعه راهبى پيامبر زير سايهء درختى فرود آمد ، راهب از ميسره پرسيد اين كيست ؟ گفت مردى از اهل مكه و از قبيلهء قريش است ، راهب گفت زير سايه اين درخت كسى جز پيامبران نمىنشيند ، پيامبر ( ص ) كالاى خديجه را فروخت و آنچه لازم بود خريد و با كاروان به مكه روان گرديد ، ميسره كه همراه او بود مىگويد هنگام ظهر و گرما دو فرشته با بالهاى خود بر پيامبر سايه مىافكندند و او همچنان بر شتر خود سوار بود و راه را قطع مىنمود .
چون به مكه رسيدند پيامبر كالائى را كه از شام آورده بود فروخت و سود اين سفر دو برابر يا نزديك به دو برابر سفرهاى ديگر بود . ميسره هم گفتار راهب و موضوع سايه گستردن دو فرشته را براى خديجه گفت ، خديجه بانوئى خردمند و دورانديش و شريف بود ، خداوند هم خواست كه او را گرامى بدارد ، اين بود كه پس از نقل مطالب ، كسى بسراغ پيامبر فرستاد و پيغام داد كه اى پسر عمو من بواسطهء خويشاوندى و شرف و بزرگوارى تو و ارزش تو در ميان قوم و امانت و راستى و حسن خلق تو ، مايل به ازدواج با تو هستم . خديجه هم ميان زنان قريش از همه محترمتر و شريفتر و مالدارتر بود . آنچنان كه همه مردان قريش خواستار و آرزومند ازدواج با او بودهاند .
خديجه دختر خويلد است ، خويلد پسر اسد و او پسر عبد العزى و او پسر قصىّ و قصىّ پسر كلاب است .
« آنچه دربارهء ازدواج پيامبر و خديجه آمده است » :
ابن شهاب مىگويد ، چون پيامبر ( ص ) به حد بلوغ و رشد رسيد و سرمايهاى هم نداشت ، خديجه آن حضرت را اجير ساخت كه به بازار حباشه برود