( 1 ) و اين آيه را تلاوت فرمود
فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا
: « و چون آن ابر را ديدند كه به دشتهاى آنها رو مىآورد گفتند اين ابرى است كه براى ما باران مىبارد « آيهء 24 سورهء 46 . تا آخر آيه كه مربوط به عذاب قوم احقاف است . بخارى و مسلم هر دو اين حديث را در صحيح خود آوردهاند .
سمّاك بن حرب مىگويد به جابر بن سمره گفتم آيا با پيامبر همنشين بودهاى ؟ گفت آرى بسيار ، سحر گاه پس از اينكه نماز صبح را مىخواند از روى جا نماز خود تا هنگام طلوع آفتاب بر نمىخاست ، پس از آن حركت ميفرمود ، مردم دربارهء روزگار جاهلى صحبت ميكردند و مىخنديدند و پيامبر هم لبخند ميزد .
اين روايت به اين طريق هم نقل شده است كه پيامبر بسيار سكوت مىفرمود و كمتر مىخنديد ، و چه بسا كه اصحاب شعر ميخواندند و يا دربارهء روزگار جاهلى صحبت مىكردند و مىخنديدند و گاهى پيامبر هم لبخند ميزدند .
از گروهى روايت شده است كه گفتند به زيد بن ثابت گفتيم بعضى از اخلاق پيامبر را بگو ، گفت من همسايهء پيامبر بودم . گاهى هنگام نزول وحى كسى را پى من ميفرستاد و من حضورش مىرفتم و وحى را مىنوشتم ، هر گاه ما در مطالب مربوط به دنيا صحبت مىكرديم با ما هماهنگى ميفرمود و اگر دربارهء آخرت صحبت ميكرديم حضرت هم در آن باره صحبت مىفرمود و چون از خوراكى صحبت مىشد پيامبر هم بفكر آن مىافتادند ، و همهء امور را ما از او حديث مىكنيم . ( هر چه داريم از او مىگوئيم ) .
على ( ع ) روايت مىكند كه روز جنگ بدر از مشركان به رسول خدا پناه مىبرديم زيرا آن حضرت از همه شجاعتر بود .
انس بن مالك مىگويد ، پيامبر ( ص ) زيباروتر و بخشندهتر و شجاعتر مردم بود ، شبى مردم مدينه از صداى هولناكى سخت ترسيدند ، و از خانهها بيرون ريختند ، پيامبر پيش از همهء آنها سوار بر اسب برهنهء ابى طلحه شده و به سمت صدا تاخته بود و چگونگى را تحقيق فرموده بودند و مىگفتند نترسيد چيزى نيست ، ضمنا پيامبر فرمود اين اسب مثل درياست ، با وجودى كه آن اسب كندرو بود ولى پس از اين كه پيامبر بر آن سوار شدند ، چنان شد كه در هيچ مسابقهاى عقب