اين همان است كه مرا در باب او ملامت مىكرديد . »
و به اين ترتيب خواستهء دل و ميل شديدش را به او اظهار كرد ، و زنها عذر او را پذيرفتند . او گفت : « اگر آنچه فرمانش مىدهم نكند ، به زندان خواهد افتاد و خوار خواهد شد . »
در اين جا مىبينيم كه نفس با ايمان در برابر سركشى و زورگويى زن پايدارى مىكند و مىگويد : « پروردگارا ! براى من زندان دوست داشتنىتر است از آنچه مرا بدان مىخوانند ، و اگر مكر اين زنان را از من نگردانى ، به آنها ميل مىكنم و در شمار نادانان درمىآيم . »
اين خبر در شهر پخش شد و داستان زن عزيز بر سر زبانها افتاد ، بنابر اين در فكر چاره افتادند تا آن را پنهان كنند ، و در چنين مواردى براى پوشاندن جنايت ستمكاران هميشه بر افراد مظلوم ، ستم روا مىشود ، و هيچگاه به ضرر ظالم تمام نخواهد شد ، چاره را در اين ديدند كه براى كم كردن شايعات ، يا برگرداندن جهت شايعات از زليخا به سوى يوسف ( ع ) چندى آن حضرت را به زندان بيفكنند .
اين داستان از اسرار نهان نفس پرده برمىدارد و خوانندهء قرآن متوجهء حقايق نفوس مردان و زنان پرهيزگار و فاجر مىشود .
يوسف جوان وارد زندگى تازه و بدور از جلوههاى زيباى دنيا مىشود ، او پس از زندگى مرفّه در خانهء عزيز مصر ، دوباره گرفتار سختى مىشود ، امّا اين بار با ضعيفان يار و همراه مىشود و خداوند تعبير خواب را به او ياد مىدهد .
« دو جوان با او به زندان افتادند ، يكى از آن دو گفت : در خواب ، خود را ديدم كه انگور مىفشارم ، ديگرى گفت : خود را ديدم كه نان بر سر نهاده مىبرم و پرندگان از آن مىخورند ، ما را از تعبير آن آگاه كن كه از نيكوكارانت مىبينيم . » 301
در اين جا معجزات و دعوت به خدا از سوى پيامبر خدا يوسف ( ع ) آغاز مىشود و در جواب آنان مىگويد :
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 651
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٦٥١