نشست ، موسى گفت : خدايا من تنها اختيار خود و برادرم را دارم ، تو ميان ما و اين مردم فاسق جدايى انداز ، خدا فرمود : ( چون نافرمانى كردند ) شهر را بر آنان حرام كرده و بايد چهل سال در بيابان حيران و سرگردان باشند ، پس تو بر اين گروه فاسق متأسّف مباش » 128 .
اين نصّ قرآن كريم است دربارهء ترسو بودن يهود و امتناعشان از ورود به سرزمين مقدّسى كه خداوند فرمان به ورود آن داده بود .
مخفى نماند كه مقصود اين است كه آنان داخل آن سرزمين شوند نه اين كه آن جا را تصاحب كنند ، و ملك هميشگى خود قرار دهند و مردم ديگر را از آن جا بيرون كنند ، زيرا ضمير « كتب » به دخول بر مىگردد نه به ارض ، بنابراين آن جا سرزمين ملكى آنان نيست .
و طبيعى بود كه آنان وارد آن سرزمين شوند تا شعائر موسى ( ع ) را بر پا دارند . زيرا سرزمين مصر صلاحيت براى بر پايى دين موسى نداشت ، همانطور كه مكّه در خور آنان نبود كه پايگاه دين اسلام باشد مگر پس از آن كه بتها نابود شوند و مشركان وارد آن نشوند ، زيرا آنان نجسند و نبايد داخل مسجد الحرام شوند .
آرى فلسفه امر به ورود قوم موسى به سرزمين مقدّس ، بر پايى تورات و فرمانروايى مطلق آن ، در آنجا بود ، و هيچ گونه خصوصيتى در اين امر براى بنى اسرائيل نبود ، به طورى آن جا ملك آنان باشد و يا از گذشتگان خود آن را به ارث برده باشند .
ديگر عهد موسى پايان يافت و شريعت او گذشت ، و احوال و امور بنى اسرائيل هم دگرگون شد و آن زمين هم ميراث كسى نيست ، هدف از ورود به آن تنها اقامه شريعت موسى بود .
اينك سه نكته را كه در اين آيات بدان اشاره شده بود بررسى مىكنيم :
اوّل : منشأ ضعف نفس و ناتوانى آنان نخست ، تن پرورى و خوشگذرانى و سپس استضعاف و سست شمردن و در نهايت سركشى فرعون و ظلم او نسبت به آنان بود ، آنان از خودگذشتگى نداشتند در نتيجه خوار و سست شدند ، و
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٢٣٣