تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
هامش
- گمراه نخواهى شد . » من گفتم : « الحمد للَّه . » بعد از آن در شب سيم ، مولاي من مرا خواست وفرمود : « من بر تو شناساندم كه رحلت خواهم نمود به‌سوى خداوند عز وجل واگر من شربتى از آب خواستم وآشاميدم وتو مرا ديدى كه نفخ نمودم وشكم من بالا آمد ورنگ من زرد وسرخ وسبز شد وبه رنگ‌هاى مختلفه تغيير يافت ، پس خبر بده آن‌طاغى را كه مراد هارون باشد ، به وفات من واين قضية را كه ديدى ، البتة بر احدى اظهار مكن ، مگر بعد از وفات من . » مسيب بن زهير گويد : من على الاتصال منتظر وعدهء آن حضرت بودم تا اين كه شربت آبى خواست وآشاميد . پس مرا خواند وفرمود : « اى مسيب ! اين نحس خبيث سندى بن‌شاهك را گمان مىرسد كه مباشر غسل ودفن من خواهد شد وچنين چيزى هرگز نخواهد شد . وهر گاه مرا بردند به مقبرهء معروفه به مقابر قريش ، مرا در قبر بخوابانند وقبر مرا بيش از چهار انگشت بالا نبرند وچيزى از خاك قبر مرا از براي تبرك برندارند ؛ زيرا كه خاك قبر ما حرام است ، مگر خاك قبر جدم حسين بن علي عليه السلام ؛ چه حق تعالى در آن خاك شفا قرار داده از براي شيعهء ما ودوستان ما . » پس من شخصي را ديدم كه شبيه ترين مردم بود به آن بزرگوار ودر ذهن من چنين معهود بود كه مولاي من حضرت رضا عليه السلام است وهنوز به سن شباب نرسيده بود . من خواستم از أو سؤال كنم ، مولاي من موسى بن جعفر صيحه اى كشيد كه : « اى مسيب ! من تو را نهى نكردم ؟ » پس من صبر كردم تا اين كه آن جناب رحلت نمود وبه جوار رحمت الهى پيوست وآن شخص غايب شد . من خبر آن حضرت را به هارون رسانيدم . سندى بن شاهك آمد . به‌حق خداوند قسم كه من به‌چشم خود ديدم كه دست آن‌ها به‌حضرت نمىرسيد وحال اين كه گمان مىكردند كه أو را غسل مىدهند وحنوط مىكنند وكفن مىكنند . ومن مىديدم كه هيچ يك از اين‌ها أو را نمىشناسند وآن شخص را مىديدم كه مباشر غسل وحنوط وكفن آن بزرگوار بود ودر ظاهر اظهار مىكرد كه آن‌ها را در اين اعمال يارى مىكند وايشان أو را نمىشناختند . پس چون از امر خود فارغ شد ، اين‌شخص به من فرمود : « اى مسيب ! هر زمان شك مىكنى در چيزى ، در حق من شك مكن كه من امام تو وحجت خداوند بر تو هستم بعد از پدر بزرگوارم . اى مسيب ! مثل من ، مثل يوسف صديق است ، ومثل اين‌ها مثل برادران يوسف است ، هنگامى كه بر يوسف داخل شدند ؛ چه يوسف آن‌ها را شناخت وبرادران يوسف را نشناختند . » پس آن جناب را برداشتند ودر مقابر قريش دفنش نمودند وقبر أو را زيادة از آنچه فرموده بود بلند نكردند وبعد از آن ، قبر اورا بلند كردند وبر آن قبر بنايى ساختند . أصفهاني ، ترجمهء عيون أخبار الرضا عليه السلام ، 1 / 65 - 7 6