هامش
- خلال را در جوف آن داخل مىنمود وآن رطب را تناول مىفرمود ، تا اين كه آمد سگ از آن جا عبور كند . خلال را در يك دانه از رطب داخل نمود وآن دانه رطب را نزد سگ انداخت . پس آن سگ آن دانهء رطب را خورد وآن جناب باقي رطب را تناول نمود . اين نوع شد كه مىبينى . »
هارون گفت : « ما سودى از موسى عليه السلام نبرديم . رطب پاكيزه به أو اطعام كرديم وزهر خود را ضايع كرديم وسگ خود را به كشتن داديم . هيچ حيله در موسى بن جعفر كارگر نيست ! »
پس از آن ، جناب موسى بن جعفر عليه السلام مسيب را خواست واين خواستن مسيب ، سه روز پيش از وفات آن بزرگوار بود ومسيب موكل آن جناب بود وبه أو فرمود : « اى مسيب ! »
عرض كرد : « لبيك اى مولاي من ! »
فرمود : « من در اين شب مىخواهم بروم در مدينهء جدم رسول خدا صلى الله عليه وآله ، از براي اين كه با فرزندم علي عليه السلام عهد كنم ؛ آن عهدي را كه پدرم با من نمود . وأو را وصى خود وخليفهء خود كنم وامر خود را به أو واگذار كنم . »
مسيب گفت : من عرض كردم : « اى مولاي من ! چگونه مرا امر مىكنى كه اين درها وقفلها را گشاده گذارم وحال اين كه پاسبانها نزديك درها با من حفظ وحراست مىكنند ؟ »
فرمود : « اى مسيب ! يقين تو در خدا ودر حق ما ضعيف است ؟ »
من عرض كردم : « نهاى مولاي من ! »
فرمود : « پس سكوت كن . »
عرض كردم : « اى سيد من ! خداوند را بخوان كه مرا ثابت بدارد . »
پس آن جناب دعا كرد وگفت : « الهى ! يقين أو را ثابت بدار . »
پس از آن فرمود : « خداى عز وجل را به آن اسم عظيم مىخوانم كه آصف آن اسم را خواند وتخت بلقيس را پيش روى حضرت سليمان حاضر ساخت ، پيش از اين كه چشم أو بر هم بخورد كه جمع كند خداوند ميان من وفرزندم على در مدينه . »
مسيب گويد : من آن بزرگوار را ديدم كه دعا مىنمود . پس أو را ديگر نديدم در محل نماز خود ومن ايستاده بودم بر روى دو قدم ، تا اين كه آن بزرگوار را ديدم . برگشت به مكان خود وآهن را بر روى پاى خود گذاشت .
پس من بر روى به سجدهء شكر افتادم ، به شكرانهء اين نعمت معرفت آن بزرگوار كه حق تعالى به من كرامت فرمود . پس به من فرمود : « اى مسيب ! بردار سر خودرا . من مىدانم كه در سيم اينروز وفات مىكنم . »
مسيب گويد : من گريه كردم . فرمود : « اى مسيب ! گريه مكن . على فرزند من ، امام ومولاي توست بعد از من . تمسك كن به ولايت ومحبت أو وچنگ بزن به دوستى أو كه اگر اين صفت پيوسته با تو باشد ، هرگز