تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1096

مساهمون:

ص١٠٩٦
هامش
- گفتم : « اى شيخ چه خواب ديدى ؟ » گفت : « مردى را در خواب ديدم كه نه بسيار بلند بود ونه بسيار كوتاه واز بس زيبا بود ، نتوانم أو را وصف كنم . با أو مردمى بودند كه دور أو را فرا گرفته بودند وأو را در ميان داشتند . وجلويش سواري بر أسب انبوه دمى بود وبر سرش تاجى بود وتاجش چهار ركن داشت وبر هر ركنى گوهرى بود كه تا مسافت سه روز راه را روشن مىكرد . گفتم : اين كيست ؟ گفتند : وصىاش علىبن ابىطالب عليه السلام . سپس چشمم را فراتر انداختم . شترى از نور ديدم كه هودجي از نور بر آن است وميان آسمان وزمين پرواز مىكند . گفتم : اين ناقة از كيست ؟ گفتند : از خديجة ، دختر خويلد وفاطمه ، دختر محمد است . گفتم : آن جوان كيست ؟ گفتند : حسن‌بن على است . گفتم : كجا مىروند ؟ گفتند : همه به زيارة كشتهء ستم ، شهيد كربلا ، حسين‌بن علي عليه السلام مىروند . من سوى هودج رفتم وديدم رقعه هايى از آسمان فرو مىريزد كه نوشته است : أمان خداى جل ذكره است براي زائران قبر حسين عليه السلام در شب جمعه . سپس هاتفى به ما آواز داد : هلا ، ما وشيعيان ما در درجهء بلند بهشت هستيم . به خدا اى سليمان ! از اين جا جدا نشوم تا جانم از تنم برود . » كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 282
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1096 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية