كه در اين مدت اربابم خود را براى سفر به ايران آماده مىساخت .
براى ما لباسهاى مناسب تهيه كرد و بعلاوه سه نفر ديگر را به خدمت گرفت كه از آن جمله يك نفر ارگنواز بود كه ساز بادى مخصوصى را هم با خود داشت . پس از آنكه اربابم فوت كرد و اين موسيقيدان هم درگذشت « 1 » من اين ساز را همراه با هفت بسته پوست سمور و چند چيز ديگر به شاه ايران تقديم داشتم .
من اينها را از آن جهت تقديم داشتم كه آنها را جزء هداياى خود اعلان كرده بودم در حالىكه در واقع ترجيح مىدادم كه طبق دستور اربابم آنها را نگاهدارم و به هنگام ضرورت بفروشم . اما راهنمايم همواره توصيه مىكرد كه چنين كارى نكنم . شاه ايران از اين ساز خيلى خوشش آمد و بدون آنكه اين هنر را به خوبى بداند آن را مىنواخت و مسلما سفير كنونى شاه ايران به خاطر اين ساز از اعليحضرت امپراطور سپاسگزارى خواهد كرد .
مسكو ، شهرى پرجمعيت است و آنطور كه به ما گفته مىشد تعداد ساكنان آن به پنج ميليون نفر مىرسد « 2 » . شايد هيچيك از شهرهاى آلمان را نتوان با آن مقايسه كرد . طول محيط شهر به چهار ميل آلمانى مىرسد و شامل سه شهر مختلف است : نخستين شهر با حصارى مستحكم محصور است كه از چوب ساخته شده و بلندى آن به پانزده « اون »
هامش
( 1 ) - بطورىكه خواهيم ديد خود سفير و چند تن از همراهانش در ايران فوت شدند - مترجم .
( 2 ) - ظاهرا رقم صحيح پانصد هزار نفر بوده است - مترجم