هامش
- پس از پيش روى أو روان شدم وبه تفاحى عبور دادم وسيبى مأخوذ داشتم وبشكافتم . از ميان آن حورايى بيرون شد كه مژگانهاى چشم أو چون پرهاى عقابي مىنمود . گفتم : « تو از بهر كيستى ؟ »
بگريست وگفت : « خاص فرزند تو حسينم . »
سپهر ، ناسخالتواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 1 / 45 - 46
ونيز در « مؤلفات أصحاب » مسطور است كه چون وفات حسن عليه السلام نزديك شد وبدن مباركش را صورت سم رنگ خضرت داد ، حسين عليه السلام گفت : « چيست كه رنگ بدنت را سبز مىنگرم ؟ »
حسن عليه السلام بگريست وگفت : « اى برادر ! درست شد حديث جد من در حق من ودر حق تو . »
ويكديگر را دربر كشيدند وفراوان بگريستند . آنگاه ابتدأ به حديث رسول خداى كرد كه فرمود :
« لمّا دخلت ليلة المعراج روضات الجنان ومررت على منازل أهل الإيمان ، رأيت قصرين عاليين متجاورين على صفة واحدة ، أحدهما من الزّبرجد الأخضر والآخر من الياقوت الأحمر ، فقلت : يا جبرئيل ! لمَنْ هذان القصران ؟ فقال : أحدهما للحسن والآخر للحسين ، فقلت : يا جبرئيل ! فلِمَ لم يكونا على لون واحد ؟ فسكت ولم يردّ جواباً ، فقلت : لِمَ لا تتكلّم ؟ فقال : حياءً منك ، فقلت له : سألتك باللَّه إلّاما أخبرتني ، فقال : أمّا خُضرة قصر الحسن فإنّه يموت بالسّمّ ويخضرّ لونه عند موته ، وأمّا حُمرة قصر الحسين فإنّه يُقتل ويحمرّ وجهه بالدّم . »
يعنى : « در شب معراج چون در بهشت عبور دادم ، بر منازل أهل ايمان گذشتم . دو قصر بلند بر صفت واحد در كنار يكديگر ديدم : يكى از زبرجد سبز وآن ديگر از ياقوت احمر . گفتم : « صاحب اين دو قصر كيست ؟ »
جبرئيل گفت : « يكى حسن راست وآن ديگر حسين را . »
گفتم : « از چه روى به يك رنگ نيستند ؟ »
جبرئيل خاموش ايستاد .
گفتم : « چرا پاسخ نگويى ؟ »
گفت : « از تو آزرم مىدارم . »
گفتم : « سألتك باللَّه مرا ، آگهى ده . »
گفت : « سبزى قصر حسن از آن است كه به شرب سم شهيد مىشود وبدنش سبز مىگردد وسرخى قصر حسين از آن است كه كشته مىشود ورويش به خون آغشته مىگردد . »
اين وقت حسن وحسين بگريستند وحاضران فرياد به ناله ونحيب برآوردند . »
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 1 / 296 - 297 ، ناسخ التواريخ امام حسن عليه السلام ، 2 / 217