هامش
- هيچ زن ديگر هم شير نخورد . اورا به خدمت حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم آوردند وحضرت ابهام خود را در دهان أو مىگذاشت . از ابهام آن حضرت آن قدر مىمكيد كه دو روز وسه روز اورا كافى بود . پس گوشت وخون آن حضرت از گوشت وخون رسول خدا روييد وهيچ فرزندى شش ماهه متولد نشد كه بماند ، به غير از عيسى بن مريم وحسين بن علي .
به سند ديگر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه امام حسين عليه السلام را به نزد آن حضرت مىآوردند وزبان مبارك خود را در دهان أو مىكرد . أو مىمكيد وبه همان اكتفا مىنمود وأو از هيچ زن شير نخورد .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 484 - 485
وهم سند به صفيه منتهى مىشود كه فرمود : چون حسين متولد شد واورا به نزد پيغمبر بردم ، آن حضرت اورا بگرفت وزبان مبارك در دهان أو گذاشت وحسين آغاز مكيدن فرمود . من چنان گمان كردم كه پيغمبر اورا غذا مىدهد از شير وعسل . پس رسول خداى پيشانى اورا بوسه زد ، به من سپرد ، همى بگريست وسه كرت فرمود :
« لعن اللَّه قوماً هم قاتلوك يا بنيّ » .
عرض كردم : « پدر ومادرم فداى تو باد ! كه اورا مىكشد ؟ »
قال : « بقيّة الفئة الباغية من بني اميّة لعنهم اللَّه » .
فرمود : « بازماندگان ستمكاران بنىاميه ( لعنهم اللَّه ) اورا شهيد مىكنند . »
سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشّهدا عليه السلام ، 1 / 15
از اخبار صحابه وتابعين وروايت ابنشهرآشوب در مناقب هنگام ولادت حسين عليه السلام [ است كه ] ، فاطمه مريض شد وشير در پستان مباركش بخوشيد 1 . رسول خدا مرضعى طلب فرمود وبه دست نشد . خويشتن به حجرهء فاطمه آمد وابهام مبارك را در دهان حسين گذاشت تا بمكيد وشير بجوشيد تا سيراب گشت .
ويقال : « بل كان رسول اللَّه يُدخل لسانه في فيه فيغرّه كما يغرّ 2 الطّائر فرخه ، فجعل اللَّه له في ذلك رزقاً أربعين يوماً وليلة ، فنبت لحمه من لحم رسول اللَّه » .
يعنى به روايتي : « رسول خدا زبان مبارك را در دهان حسين گذاشت واورا زقّه 3 داد ، چنان كه مرغ جوجهء خود را زقّه دهد . تا چهل روز وشب كار بدين سان كرد وبروييد گوشت حسين از گوشت رسول خدا . »
در كتاب « مناقب » سند به بره دختر اميهء خزاعي منتهى مىشود كه گفت : « گاهى كه فاطمه عليها السلام به حسن حامل گشت ، رسول خدا از مدينه به جانبي خروج مىداد وفرمود : اى فاطمه ! مرا جبرئيل تهنيت آورد كه تو پسرى خواهى آورد . اورا شير نبايد داد تا من بازآيم . سه روز بعد از ولادت حسن به نزد فاطمه شدم وهنوز دهان حسن از آلايش شير بىبهره بود . عرض كردم : حسن را به من سپار تا شير دهم . » -