تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
هامش
- است وآن مؤذن ، از نوزادى دشمن على است . گفتم مرا راهنمايى كن . دستم را گرفت ومرا به درِ خانهء آن پيشنماز آورد . مردى بيرون شد وگفت : من اين عبا واستر را مىشناسم . به خدا فلانى آن‌ها را به تو نداده ، جز براي آن كه دوست خدا ورسولي . يك حديث از فضايل علي بن ابىطالب برايم باز گو ، گفتم : پدرم از پدرش از جدش برايم روايت كرده كه گفت : ما نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله نشسته بوديم وفاطمه عليها السلام گريان آمد . رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : فاطمه ! چرا گريه مىكنى ؟ گفت : پدرجان ! زنان قريش مرا سرزنش كنند وگويند : پدرت تورا به بىچيزى داده كه مالي ندارد . فرمود : گريه مكن . به خدا من تورا به أو تزويج نكردم تا خدا تورا در بالاى عرش به أو تزويج كرد وجبرئيل وميكائيل را گواه گرفت . خدا أهل دنيا را بازرسى كرد واز همهء مردم پدرت را برگزيد وپيغمبرش نمود وبار دوم بازرسى كرد واز همهء مردم على را برگزيد وتورا به أو تزويج كرد واورا وصى نمود . على از همهء مردم دلدارتر وبا حلم‌تر وبا سخاوت‌تر واز همه در اسلام پيشقدم‌تر ودانشمندتر است . حسن وحسين دو پسر اويند وآن دو سيد جوانان أهل بهشتند ونامشان در تورات شبر وشبير است ونزد خدا گرامىاند . اى فاطمه ! گريه مكن ، به خدا چون روز قيامت شود ، پدرت دو حله به‌بر كند وعلى دو حلهء لواى حمد به دست من است وآن را به على دهم براي آن كه نزد خدا گرامى است . اى فاطمه ! گريه مكن كه چون من نزد رب العالمين دعوت شوم ، على با من آيد . چون من شفاعت كنم ، على همراهم شفاعت كند . اى فاطمه ! گريه مكن ، در قيامت منادى خدا ندا كند در سختىهاى آن روز كه : اى محمد ! امروز جد تو چه خوب جدى است ، جدت إبراهيم خليل‌الرحمان است . برادرت چه خوب برادرى است ، علي بن ابىطالب است . اى فاطمه ! على در حمل كليدهاى بهشت با من كمك كند وشيعيانش هم آن فائزان روز قيامت باشند وفردا در بهشتند . چون چنين گفتم ، گفت : اى پسر جان ! تو از كجايى ؟ گفتم : أهل كوفه‌ام . گفت : عربى يا وابسته ؟ گفتم : عربم . گفت : سى جامه به برم كرد وده هزار درهم به من داد وگفت : اى جوان ! چشمم را روشن كردى ومن به تو حاجتي دارم . گفتم : برآورده است انشااللَّه . گفت : فردا به مسجد آل فلان بيا تا برادرم كه دشمن على است ، ببيني . گويد : آن شب بر من دراز گذشت وصبح آمدم به آن مسجدى كه گفته بود ودر صف نماز ايستادم ودر كنارم جوانى عمامه بر سر بود وبه ركوع رفت وعمامه‌اش از سرش افتاد وديدم سرش ورويش چون خوك است ونفهميدم در نمازش چه مىگفت تا امام سلام داد . به أو گفتم : واي بر تو ! چه حالي است كه به تو مىبينم ؟ گريست وگفت : به اين خانه كه مىنگرى بيا . رفتم وگفت : من مؤذن آل فلان بودم ، هر صبح ميان اذان واقامه هزار بار علي عليه السلام را لعن مىكردم وهر روز جمعه چهار هزار بار ، از منزلم بيرون آمدم وبه خانه‌ام رفتم وبر اين دكه كه مىنگرى ، پشت دادم ودر خواب بهشت را ديدم كه در آنم ورسول خدا وعلى در آن شادند . حسن سمت راست پيغمبر بود وحسين سمت چپش وجامى در برابرش . فرمود : اى حسن ! مرا بنوشان . جامى به آن حضرت داد وپس از آن فرمود : اين جمع را هم بنوشان وآن‌ها هم نوشيدند -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 230 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية