تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
هامش
- در اين ساعت نخواهد ، جز براي پرسش از فضايل علي عليه السلام واگر به أو اطلاع دهم ، مرا خواهد كشت . گويد : وصيت كردم وكفن پوشيدم ونزد أو رفتم وعمرو بن عبيد را نزد أو ديدم واز ديدار أو اندكى خوشدل شدم . سپس گفت : « نزديك آي . » نزديك أو رفتم تا زانو به زانويش رسيدم وبوى كافور از من استشمام كرد وگفت : « بايد راست بگويى وگرنه به دارت مىزنم . » گفتم : « چه كارى داريد يا أمير المؤمنين ؟ » گفت : « چرا حنوط بر خود زدى ؟ » گفتم : « فرستاده ات نيمه شب آمد وگفت : أمير المؤمنين تورا خواسته . گفتم : بسا باشد أو در اين ساعت فضايل على را از من بپرسد وشايد من به أو خبر دهم ومرا بكشد . وصيت كردم وكفن پوشيدم . » گويد : تكيه داده بود برخاست ، نشست وگفت : « لا حول ولا قوة الّا باللَّه ، تورا به خدا اى سليمان ! چند حديث در فضايل علي عليه السلام دارى ؟ » گفتم : « يا أمير المؤمنين ! اندكى . » گفت : « چند ؟ » گفتم : « ده هزار حديث وبيش تر . » گفت : « اى سليمان ! من يك حديث در فضايل علي عليه السلام برايت بگويم كه هر چه در فضل أو شنيدى فراموش كنى . » گويد : « گفتم : اى أمير المؤمنين ! بفرماييد . » گفت : « آرى ، من از بنىاميه گريزان بودم ودر شهرها مىگرديدم وبه ذكر فضايل على به مردم نزديك مىشدم وبه من خوراك وتوشه مىدادند تا به بلاد شام رسيدم ، با يك عباى پاره كه جز آن جامه‌اى نداشتم . اقامهء نماز را شنيدم ومن گرسنه بودم وبه مسجد رفتم نماز بخوانم ، ودر دل داشتم كه از مردم شامي بخواهم . چون امام سلام نماز گفت ، دو كودك به مسجد آمدند وامام متوجه آن‌ها شد وگفت : مرحبا به شما وهمنام شما . جوانى پهلويم نشسته بود . به أو گفتم : اى جوان ! اين دو كودك چه نسبتي با شيخ دارند ؟ گفت : أو جد آن‌هاست ودر اين شهر جز اين شيخ دوستدار على نيست . از اين‌رو نام يكى از اين دو را حسن نهاده وديگرى را حسين . من از شادى برخاستم وبه آن شيخ گفتم : مىخواهى حديثي بگويم كه چشمت روشن شود ؟ گفت : اگر چشمم را روشن كنى ، چشمت را روشن كنم . گفتم : پدرم از پدرش از جدش به من باز گفت كه ما نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله نشسته بوديم وفاطمه عليها السلام گريان آمد . پيغمبر فرمود : فاطمه ! چرا گريه مىكنى ؟ عرض كرد : پدرجان ! حسن وحسين بيرون رفتند ونمىدانم كجا شب مىگذرانند . فرمود : فاطمه ! گريه مكن ، خدايى كه آن‌ها را آفريده ، از تو به آن‌ها مهربان‌تر است ، ودو دست خود را برداشت وعرض كرد : خدايا ! اگر در -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 228 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية