تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1335

مساهمون:

ص١٣٣٥
هامش
- در ماه ششم داخل شدم ، در شب‌هاى تار احتياج به چراغ نداشتم . چون به خلوت مىنشستم ، در جا نماز خود صداى تسبيح وتقديس حق تعالى [ را ] از شكم خود مىشنيدم . چون [ از ماه ششم ] به نُه روز رسيدم ، قوت من زيادة گرديد . پس حال خود را به أم سلمة نقل كردم ؛ زيرا كه أو معين ويار من بود . چون ده روز تمام شد ، در خواب ديدم كه ملكي به نزد من آمد وبال خودرا بر پشت من ماليد . از خواب بيدار شدم ، برخاستم ، وضو ساختم ودو ركعت نماز به جا آوردم . باز خواب ربود مرا . در خواب ديدم كه مردى به نزد من آمد ، جامه‌هاى سفيد پوشيده ونزد بالين من نشست وبر رو وپشت من دميد . پس ترسان از خواب بيدار شدم ، وضو ساختم وچهار ركعت نماز به جا آوردم . باز خواب بر من غالب گرديد . كسى در خواب به نزد من آمد ومرا نشانيد ودعاها وتعويذها بر من خواند . چون صبح شد ، جامه‌هاى حمامه را پوشيدم ، به نزد پدر خود رفتم وأو در حجرهء ام‌سلمه بود . چون نظر آن حضرت بر من افتاد ، اثر شادى وسرور در جبين پر نورش مشاهده كردم . ترس وبيمى كه داشتم از من زايل گرديد ، آنچه در خواب ديده بودم به پدر بزرگوار خود نقل كردم وفرمود : بشارت باد تو را ، اما آن مرد أول خليل من عزرائيل بود كه موكل است بر رحم‌هاى زنان ودوم خليل من ميكائيل بود كه موكل است بر رحم‌هاى أهل بيت من ، آيا در تو دميد ؟ گفتم : بلى . پس حضرت گريست ومرا دربر گرفت وفرمود : سيم حبيب من جبرئيل بود كه حق تعالى اورا خدمتكار فرزندان تو گردانيده است . پس به خانه برگشتم . چون شش ماه تمام شد ، حسين متولد شد . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 487 - 490 همانا در جلد هفدهم عوالم از كتاب « خرايج وجرايح » از محمد بن إسماعيل البرمكي از حسين بن حسن ، أو از يحيى بن عبد الحميد ، أو از شريك بن حماد وأو از أبى ثوبان الأسدي كه از أصحاب أبى جعفر عليه السلام بود وأو از صلت بن منذر وأو از مقداد بن اسود الكندي آورده كه مقداد گفت كه : يك روز رسول خدا صلى الله عليه وآله در طلب حسن وحسين بيرون شد وگاهى كه از خانه برآمد ، من ملازم خدمت بودم . لختى برفتيم وناگاه درختى ديدار شد وبر روى ارض ، ماري أفعى نگريستم . چون أفعى احساس رسيدن رسول خداى را كرد ، برپاى ايستاد ، از نخل بلندتر واز شتر ضخيم‌تر مىنمود . از دهانش زبانه‌هاى آتش ساطع مىگشت ، چون رسول خداى را نگريست ، ديگرگون شد ومانند خيطى دقيق گشت . پس رسول خداى روى با من آورد . وقال : « ألا تدري ما تقول هذه يا أخا كندة ؟ » فرمود : « آيا نمىدانى اين أفعى چه مىگويد اى برادر كندى ؟ » عرض كردم : « خدا ورسول داناتر باشند . » قال : « قالت : الحمد للَّه‌الّذي لم يمتني حتّى جعلني حارساً لابنَي رسول اللَّه » . فرمود : « مىگويد : سپاس خداوندى را كه مرا زنده گذاشت تا گاهى كه حراست فرزندان رسول خداى را كردم . » -