هامش
- فرمود : « در كاخى كه چهار در به بهشت دارد . »
سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله بيهوش شد وبلال وارد شد ومىگفت : « الصلاة رحمك اللَّه . »
رسول خدا صلى الله عليه وآله بيرون آمد ونماز مختصرى با مردم خواند وفرمود : « علىبن ابىطالب واسامةبن زيد را برايم بخوانيد . »
وهر دو آمدند وآن حضرت دستى بر شانهء على گذاشت وديگرى بر شانهء اسامة وفرمود : « مرا نزد فاطمه بريد . »
أو را نزد فاطمه آوردند وسر به دامن أو نهاد وحسن وحسين با گريه وشيون آمدند ومىگفتند : « جان ما قربانت وروى ما سپر رويت باد . »
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : « يا علي ! اينها كيانند ؟ »
فرمود : « اين دو فرزندت حسن وحسيناند . »
آنها را در آغوش گرفت وبوسيد وحسن بيشتر مىگريست .
فرمود : « اى حسن ! بس كن كه به رسول خدا سخت مىگذرد . »
ملك الموت نازل شد وگفت : « درود بر تو يا رسول اللَّه ! »
به أو جواب داد وفرمود : « من به تو حاجتي دارم . »
عرض كرد : « چه حاجتي يا نبي اللَّه ؟ »
فرمود : « حاجتم اين است كه جان مرا نگيرى تا دوستم جبرئيل بيايد وبر من سلام دهد وبر أو سلام دهم . »
ملك الموت با فرياد وا محمداه بيرون رفت ودر هوا به جبرئيل برخورد . جبرئيل به أو گفت : « اى ملك الموت ! جان محمد را گرفتى ؟ »
گفت : « نه اى جبرئيل ! از من خواست كه نگيرم ، تا تو را ديدار كند وبر أو سلام دهى وبه تو سلام دهد . »
جبرئيلگفت : « مگر نمىبينى كه درهاى آسمانها گشوده است ، براي روح محمد ، نبينى كه حوريان بهشت ، خود را براي محمد آرايش كردند ؟ »
جبرئيل نازل شد وگفت : « السلام عليك يا أبا القاسم ! »
فرمود : « وعليك السلام يا جبرئيل ، اى دوست من ! نزديكم بيا . »
نزديك أو رفت وملك الموت آمد . جبرئيل گفت : « وصيت خدا را دربارهء روح محمد مراعاة كن . »
جبرئيل سمت راست وميكائيل سمت چپ أو بود وملك الموت جان أو را گرفت . چون روى رسول خدا را باز كرد ، آن حضرت به جبرئيل نگاه كرد وبه أو گفت : « در اين سختى ، دست از من برداشتى ؟ »
عرض كرد : « اى محمد ! تو مىميرى وهمهء نفوس مرگ را مىچشند . » -