هامش
- فاطمه مىفرمايد : بعد از اصغاى آن كلمات ، گفتم : كجاست پدر من ؟ گفتند : هم در اين ساعت درمىرسند ناگاه ظاهر شد از براي من قصورى كه سفيدتر وبا بهاتر بود از آن چه ديدار كردم وخويش را در كنار فرشهايى مرتفع نگريستم كه بر سريرها گسترده بود وپدرم رسول خداى را ديدار كردم بر فراز آن فرشها نشسته وبا أو جماعتى حاضر بود ، چون به سوى من نگريست مرا فرا گرفت وبر سينهء خود بچفسانيد وميان هر دو چشم مرا بوسه ومرا ترحيب وترجيب فرمود ودر كنار خود جاى داد وفرمود : اى محبوبهء من نگران نيستى كه خداوند اعداد چه نعمتها كرده است از براي تو وتو چه تقديم كرده اى بر أو پس بنمود مرا قصورى مشرق وتابناك كه حاوي أنواع طرايف وحلى وحلل بود فرمود اين است مسكن تو ومسكن شوهر تو ومسكن فرزندان تو ومسكن آنان كه تو را دوست دارند ودوستار فرزندان تواند خرّم وخرسند بدار خويش را كه پس از روزى چند با من پيوسته مىشوى از اين سخن قلب من به پرواز آمد وشوق من به زيادت شد واز خواب انگيخته شدم در حالتي كه ترسناك بودم .
صادق آل محمد از أمير المؤمنين حكايت مىكند كه فرمود : چون فاطمه از خواب انگيخته شد مرا ندا در داد ومن بىتوانى به نزد أو رفتم وگفتم : تو را چه افتاد ؟ مرا از خواب خويش آگهى داد واز من عهد بستد كه بعد از وفات أو هيچ كس را آگهى ندهم مگر از زنان أم سلمة وأم أيمن وفضه را واز مردان حسنين وعبداللَّه بن عباس را واز أصحاب سلمان فارسي وعمار ياسر ومقداد اسود وابا ذر غفارى وحذيفة را .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زهرا عليها السلام ، / 154 - 157
فاضل مجلسي رحمة اللَّه عليه مىفرمايد : اين حديث را در بعضي از كتب به روايت ورقه بن عبداللَّه الأزدي يافتم وبر نگاشتم ، مىگويد : چون موسم را هنگام برسيد زيارة بيت اللَّه الحرام را عزيمت درست كردم وطي طريق نمودم وحاضر مكة شدم ، در بين طواف جاريه اى ديدم كه جمالى مليح وكلامي فصيح داشت .
ورقة بن عبداللَّه مىگويد : چون سخن به پاى آورد رسول خدا وائمهء هدى را بستود ، گفتم : اى جاريه ! گمان مىكنم كه از موالى أهل بيت باشى ، گفت : چنين است ، گفتم : از آن جمله چه كسى ؟ گفت منم فضه كنيز فاطمهء زهرا دختر محمد مصطفى ، گفتم : مرحباً بك واهلًا وسهلًا ، سخت مشتاق كلام تو ومنطق توام وخواستارم كه ساعتي با من بپايى ومسئله اى كه از تو پرسش مىكنم أجابت فرمايى ، گاهى كه از طواف فراغت جستى اگر لختى در سوق طعام توقف فرمايى تا من در رسم مثاب ومأجور خواهى بود ، اين گفتم واز يكديگر جدا شديم وبه طواف پرداختيم گاهى كه از طواف فراغت بدست شد ، آهنگ مراجعت كردم وراه را به سوق طعام بگردانيدم ودر آن جا فضه را يافتم كه از ميان جمع كنارى گرفته به نزد أو شتافتم وهديه پيش گذرانيدم وگفتم : يا فضه ، خبر ده مرا از سيدهء خودت فاطمه زهرا ، چه ديدى از وى هنگام وفات أو وبعد از وفات پدر أو . چون اين سخن گوشزد فضه شد آب در چشم أو متردد گشت وسخت بگريست وعظيم ندبه نمود وگفت : اى ورقةبن عبداللَّه حزن واندوهى كه در قلب من ساكن بود به جنبش -