تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1287

مساهمون:

ص١٢٨٧
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 270 - 271 / عنه : ابن عساكر ، تاريخ دمشق ، 52 / 179 ؛ / مثله أبو الفرج ، الأغاني ، 17 / 90 - 91 ؛ الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 32 - 33 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 151 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 4 / 579
هامش
- ( رحبه ) در محمل‌ها نشانيد وچون شب درآمد ، گفت : « هر كه مىخواهد ، مانع شود . » اما هيچ كس از مردم نجنبيد . گويد : وائل بن حجر وكثير بن شهاب بيامدند وشبانگاه آن‌ها را ببردند . سالار نگهبانان نيز با آن‌ها برفت تا از كوفه خارجشان كرد . وقتي به ميدان عرزم رسيدند ، قبيصة بن ضبيعهء عبسى به خانهء خويش كه آن جا بود ، نگاه كرد ودختران خويش را ديد كه بر بأم آمده بودند . به وائل وكثير گفت : « اجازه دهيد با كسان خويش وصيت كنم . » وچون به آن‌ها نزديك شد ، مىگريستند . لختى خاموش ماند ، آن‌گاه گفت : « خاموش شويد . » كه خاموش شدند ، آن گاه گفت : « از خداى عز وجل بترسيد وصبورى كنيد كه من در اين راه كه مىروم ، يكى از دو نيكى را از پروردگارم اميد مىدارم : يا شهادت كه سعادت است ويا بازگشت سوى شما به سلامت . اما آن كه شما را روزى مىداد وخرج شما را به عهده داشت ، خداى تعالى بود كه زندهء بىمرگ است . واميدوارم شما را بىكس نگذارد وحرمت مرا پيش شما محفوظ بدارد . » گويد : آن‌گاه روان شد وبر قوم خويش گذشت كه براي أو دعاى سلامت كردند ، وگفت : « به نظر من تباهى قومم به اهميت ، كم‌تر از اين حال كه من دارم نيست . » مىگفت : « از اين رو كه مرا يارى نكردند . » زيرا اميد داشت كه أو را نجات دهند . عبيداللَّه بن حر جعفى گويد : من بر در سراى ابن أبي وقاص ايستاده بودم كه حجر ويارانش را عبور دادند . گفتم : « ده كس نيست كه با كمكشان آن‌ها را نجات دهم ، پنج كس نيست ؟ » عبيداللَّه با تأسف مىگفت : « هيچ كس جواب مرا نداد . » گويد : پس آن‌ها را ببردند تا به غريين رسيدند . شريح بن هانى به آن‌ها رسيد كه نامه اى همراه داشت ، وبه كثير گفت : « اين نامهء مرا به اميرمؤمنان برسان . » گفت : « در نامه چيست ؟ » گفت : « از من مپرس . حاجت من در آن است . » اما كثير نپذيرفت وگفت : « نمىخواهم نامه اى پيش اميرمؤمنان برم كه نمىدانم در آن چيست ، وشايد با آن موافق نباشد . » گويد : نامه را پيش وائل‌بن حجر برد كه از أو پذيرفت . گويد : پس از آن برفتند تا به مرج عذرا رسيدند كه از آن جا تا دمشق دوازده ميل راه بود . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 5 / 2832 ، 2835 ، 2836