قال هشام : قال عَوانة : فوليَ المغيرة الكوفة سنة إحدى وأربعين في جُمادى ، وهلك سنة إحدى وخمسين . « 1 » الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 252 - 254
هامش
( 1 ) - هشامبن محمد گويد : وقتي معاوية بن أبي سفيان در جمادى سال چهل ويكم ، مغيرةبنشعبه را ولايتدار كرد ، وى را پيش خواند وحمد خدا گفت وثناى أو كرد ، آنگاه گفت : « مىخواستم خيلى چيزها را به تو سفارش كنم ، اما به اعتماد آن كه مىدانى رضايت من به چيست وحكومتم چه مىخواهد وصلاح رعيتم به چيست ، از آن چشم مىپوشم . ولى يك كار را سفارش مىكنم ، از ناسزا گفتن على ومذمت وى ونيز از رحمت فرستادن بر عثمان وآمرزش خواستن براي أو وا نمان . ياران على را عيب گوى ودور كن وسخنشان مشنو ، پيروان عثمان را ستايش گوى وتقريب ده وسخنشان بشنو . »
مغيره گفت : « تجربه آزموده ومرا آزموده اند . پيش از تو براي غير تو عمل كرده أم وذم اعمال من نگفته اند ، تو نيز تجربه مىكنى ويا مذمتم مىكنى يا ستايش . »
معاوية گفت : « انشاء اللَّه ستايش خواهيم كرد . »
شعبى مىگفت : از پس مغيره ، ولايتدارى چون أو نداشتيم . به صف عاملان شايستهء دوران پيش از خود بود . هفت سال وچند ماه از جانب معاوية عامل كوفه بود . رفتار نكو داشت ، دلبستهء آرامش بود . اما از مذمت على وناسزا گويى وى وعيبگويى قاتلان عثمان ولعنشان ، وطلب رحمت واستغفار براي عثمان وتمجيد ياران وى چشم نمىپوشيد .
وچنان بود كه وقتي حجر بن عدى اين چيزها را مىشنيد ، مىگفت : « خدا شما را مذمت ولعنت كند . »
آنگاه به پا مىخواست ومىگفت : « خداى عز وجل مىگويد : شما كه ايمان داريد ، به انصاف رفتار كنيد وبراي خدا گواهى دهيد 1 . شهادت مىدهم كه آن كس كه عيب ومذمت وى مىگوييد ، فضيلتش بيشتر است وآن كه مدح وتمجيدش مىكنيد ، در خور مذمت است . »
مغيره بدو مىگفت : « اى حجر ! از اقبال توست كه ولايتدار تو منم . اى حجر ! واي تو . از حكومت بترس ، از خشم وسطوت آن حذر كن كه احياناً خشم حكومت بسيارى أمثال تو را هلاك مىكند . »
اما از حجر دست مىداشت وگذشت مىكرد . وچنين بود تا يك روز در آخرين دوران امارتش به پا خاست ودربارهء على وعثمان همان سخنانى كه مىگفته بود ، بگفت كه : « خدايا ! بر عثمان بن عفان رحمت كن واز أو در گذر واعمال نيك وى را پاداش ده كه به كتاب تو عمل كرد واز سنت پيمبر تو تبعيت كرد وما را متفق داشت وخونهاى ما را محفوظ داشت وبه ستم كشته شد . خدايا ! ياران ودوستان ودوستداران وخونخواهان وى را رحمت كن . »
وقاتلان وى را نفرين كرد . پس حجر بن عدى برخاست وبانگى بر مغيره زد كه هر كه در مسجد وبيرون مسجد بود ، آن را شنيد وگفت : « از بس پير شدهاى ، نمىدانى دربارهء كي دروغ مىگويى . اى آدم ! بگو روزىها ومقررىها را بدهند ، كه از ما بداشتهاى وحق نداشتهاى . وكساني كه پيش از تو بودهاند ، -