فقُلع ، ثمّ أمر بحرائد فيها النّيران ، فجعلوا ينظرون ، فإذا قريب من خمسين رجلًا . قال :
فنزل ، فصعد المنبر وقال للنّاس : تميّزوا أرباعاً أرباعاً ؛ فانطلق كلّ قوم إلى رأس رُبعهم ، فنهض إليهم قوم يقاتلونهم ، فجُرح مسلم جراحة ثقيلة ، وقتل ناس من أصحابه ، وانهزموا ، فخرج مسلم ، فدخل داراً من دور كِندة ، فجاء رجل إلى محمّد بن الأشعث وهو جالس إلى ابن زياد ، فسارّه ، فقال له : إنّ مسلماً في دار فلان ، فقال ابن زياد : ما قال لك ؟ قال : إنّ مسلماً في دار فلان ، قال ابن زياد لرجلين : انطلقا فأتياني به ، فدخلا عليه وهو عند امرأة قد أوقدت له النّار ، فهو يغسل عنه الدّماء ، فقالا له : انطلق إلى الأمير يدعوك ، فقال : اعقدا لي عقداً ؛ فقالا : ما نملك ذاك ؛ فانطلق معهما حتّى أتاه ، فأمر به ، فكُتِف ، ثمّ قال : هيه هيه يا ابن خليّة - قال الحسين في حديثه : يا ابن كذا - جئت لتنزع سلطاني ؟ ! ثمّ أمر به ، فضربت عنقه . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 391 - 392
هامش
( 1 ) - واين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد ومردم بسيار با وى بود . ابنزياد خبر يافت وبگفت تا در قصر را ببستند وبانگزنى را گفت تا بانگ زند كه : اى سواران خدا ! برنشينيد . اما كس جواب أو را نداد . در صورتي كه پنداشته بود همه با وى موافقند .
هلال بن يساف گويد : آن شب به نزديك مسجد أنصار ديدمشان كه وقتي در راه به راست وچپ مىپيچيدند ، گروهى از آنها ، سى چهل كس مىرفتند . »
گويد : در تاريكىشب بهبازار رسيد ووارد مسجد شدند . به ابنزياد گفتند : « به خدا بسيار كس نمىبينيم وصداى بسيار كس نمىشنويم . »
گويد : ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند ودر تيرهاى آن آتش افروختند ونگاه كردند نزديك پنجاه كس آن جا بود .
گويد : ابن زياد فرود آمد وبه منبر رفت وبه مردم گفت : « محله به محله جدا شويد . »
وهر جماعت به طرف سر محلهء خويش رفتند . جمعى به مقابلهء آنها آمدند وجنگ انداختند . مسلم به سختى زخمدار شد وكساني از ياران وى كشته شدند وهزيمت شدند . مسلم برفت ووارد يكى از خانههاى قبيلهء كنده شد . يكى پيش محمد بن أشعث آمد كه به نزد ابنزياد نشسته بود وبا وى آهسته سخن كرد وگفت : « مسلم در خانهء فلانى است . »
ابن زياد گفت : « با تو چه مىگويد ؟ »
گفت : « مىگويد : مسلم در خانهء فلانى است . » -