باطل ، فقال له « 1 » عمرو بن الحجّاج وأصحابه : أمّا إذا « 2 » لم يُقتل فالحمد للَّه ، ثمّ انصرفوا . « 3 »
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 49 - 50 / عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 347 - 348 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 196 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 222 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 20
وبلغ ذلك مذحجاً ، فأقبلت إلى القصر ، فقيل لعبيداللَّه :
- « هذه مذحج ، قد اجتمعت بالباب » .
فقال لشريح القاضي :
- « ادخل على صاحبهم ، فانظر إليه ، ثمّ اخرج ، فأعلمهم أنّه حيّ » .
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في الأسرار ] .
( 2 ) - [ زاد في الأسرار : كان ] .
( 3 ) - از آن سو عمرو بن حجاج زبيرى ( كه پيش از اين نامش گذشت ) شنيد كه هانى كشته شده ، پس با قبيلهء مذحج آمده وقصر ابنزياد را محاصره كرد . گروه بسيارى با أو بودند . آنگاه فرياد زد : « من عمرو بن حجاجم واينان سواران وجنگجويان قبيلهء مذحج هستند . ما كه از پيروى خليفه دست بر نداشته واز گروه مسلمانان جدا نشدهايم ، چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود ؟ »
اينان شنيده بودند كه هانى كشته شد ، پس به عبيداللَّهبن زياد گفتند : « اين قبيلهء مذحج است كه بر در قصر ريختهاند ! »
ابنزياد به شريح قاضى كه از قاضيان دربارى بود ، گفت : « به نزد بزرگشان ( هانى ) برو وأو را ببين . سپس بيرون رو واينان را آگاه كن كه أو زنده است وكشته نشده . »
شريح به أطاق هانى آمده وأو را ديد . چون هانى شريح را ديد ، گفت : « اى خدا ! اى مسلمانان ! قبيلهء من هلاك شدند . كجايند دينداران ؟ كجايند مردم شهر ؟ »
اين سخنان را مىگفت وخون به ريشش مىريخت كه ناگاه صداى فرياد وغوغا از بيرون قصر شنيد . پس گفت : « من گمان دارم اينها فرياد قبيلهء مذحج وپيروان مسلمان من است . همانا اگر ده تن پيش من آيند ، مرا رها خواهند ساخت . »
شريح كه اين سخن را شنيد ، به نزد قبيلهء مذحج آمده وگفت : « همين كه أمير آمدن شما وسخنانتان را دربارهء بزرگتان ( هانى ) شنيد ، به من دستور داد بر أو درآيم . پس من پيش أو رفتم وأو را بديدم وبه من دستور داد شما را ببينم وبه اطلاع شما برسانم كه أو زنده است واين كه به شما گفتهاند أو كشته شده ، دروغ است . »
عمرو بن حجاج وهمراهانش گفتند : « اكنون كه كشته نشده وزنده است ، خداى را سپاسگزاريم . »
وپراكنده شدند .
رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 49 - 50