صاحبكم أمرني بالدّخول إليه ، فأتيته ، فنظرت إليه ، فأمرني أن ألقاكم ، وأن أعلمكم أنّه حيّ ، وأنّ الّذي بلغكم من قتله كان باطلًا ( 7 * ) . فقال عمرو وأصحابه : فأمّا إذ لم يُقتل فالحمد للَّه ؛ ثمّ انصرفوا . « 1 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 367 - 368 / عنه : الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 281 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السلام ، / 229 - 230
قال : وبلغ ذلك بني مذحج ، فركبوا جميعهم عن آخرهم حتّى وافوا باب القصر ، فضجّوا وارتفعت أصواتهم ، فقال عبيداللَّه بن زياد : ما هذا ؟ فقيل له : أيّها الأمير ، هؤلاء عشيرة هاني بن عروة يظنّون أنّه قد قُتل . فقال ابن زياد للقاضي شريح : قم فادخل إليه وانظر حاله واخرج إليهم وأعلمهم أنّه لم يُقتل . قال : فدخل شريح إلى هاني ، فنظر إليه ، ثمّ
هامش
( 1 ) - گويد : عمرو بن حجاج خبر يافت كه هانى كشته شد وبا مردم مذحج بيامد وقصر را در ميان گرفت وگروهى بسيار با وى بود . آنگاه ندا داد كه : « من عمرو بن حجاجم واينان يكه سواران وبزرگان مذحجند . نه از أطاعت به در رفته أيم ونه از جماعت جدايى گرفته أيم . خبر يافتهاند كه يارشان را مىكشند واين را بزرگ گرفتهاند . »
گويد : به عبيداللَّه گفتند : « اينك قوم مذحج بردرند . »
عبيداللَّه به شريح قاضى گفت : « پيش يارشان رو وأو را ببين وآن گاه برون شو وبه آنها بگو كه زنده است وأو را نكشته اند وتو أو را ديدهاى . »
گويد : شريح برفت وهانى را بديد .
عبد الرحمان بن شريح گويد : شنيدم پدرم به إسماعيل بن طلحه مىگفت : « پيش هانى رفتم وچون مرا بديد ، گفت : اى مسلمانان ! عشيرهء من مردهاند . دينداران كجا رفتهاند ؟ أهل شهر كجا رفته اند ؟ نابود شدهاند ومرا با دشمنشان وپسر دشمنشان واگذاشتهاند . »
وخون بر ريشش روان بود . در اين وقت غوغايى از در قصر شنيد ، من بيرون شدم ، أو نيز دنبال من آمد وگفت : « اى شريح ! پندارم اين صداهاى مذحج است ومسلمانانى كه ياران منند ، اگر ده كس پيش من آيند نجاتم مىدهند . »
شريح گويد : من سوى آنها رفتم . حميد بن بكر احمرى نيز با من بود . زياد أو را با من فرستاده بود . جزو نگهبانانى بود كه بالاى سر زياد مىايستاد . به خدا اگر أو نبود ، چيزى را كه هانى به من گفته بود با ياران وى گفته بودم . وقتي پيش آنها رسيدم ، گفتم : « وقتي أمير حضور شما وسخنتان را دربارهء يارتان بدانست ، مرا گفت : پيش أو روم . برفتم وأو را ديدم ، به من گفت : شما را ببينم وبگويم أو زنده است وخبر كشته شدن وى كه به شما رسيده ، دروغ است . »
گويد : عمرو وياران وى گفتند : « حمد خداى كه كشته نشده . »
وبرفتند .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2943 - 2944