تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1192

مساهمون:

ص١١٩٢
عليه السلام : جزيتم من أهل بيتي « 1 » خيراً ، ارجعي إلى النّساء ، رحمكِ اللَّه ، فانصرفت إليهنّ . ولم يزل الكلبيّ يقاتل حتّى قُتل ، رضوان اللَّه عليه . « 2 » ابن طاوس ، اللّهوف ، / 105 - 106 / عنه : القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 187 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السلام ، / 394 « 2 »
هامش
( 1 ) - [ تظلّم الزّهراء : بيت ] . ( 2 ) - راوي گفت : وهب بن جناح كلبى به ميدان شد . جلادتى نيكو از خود نشان داد وجنگ نمايانى كرد . همسر ومادر وهب نيز به همراهش در كربلا بودند . وهب پس از جنگى كه كرد ، به سوى مادر وهمسرش بازگشت وبه مادر گفت : « مادر جان ! از من راضى شدى ؟ » مادر گفت : « از تو راضى نشوم تا آن‌گاه كه در مقابل حسين كشته شوى . » همسرش گفت : « وهب ! تو را به خدا مرا به فراقت مبتلا مكن . » مادرش گفت : « پسرم ! گوش به حرف همسرت مده وبه ميدان باز گرد ودر پيش روى پسر دختر پيغمبرت جنگ كن تا روز قيامت ، از شفاعت جدش بهره‌مند گردى . » وهب بازگشت وآن‌قدر جنگ كرد تا دست‌هايش بريده شد . همسرش عمود خيمه را به دست گرفت ورو سوى أو آمده ومىگفت : « پدر ومادرم به قربانت ، در يارى پاكان يعنى حرم رسول خدا جنگ را ادامه بده . » وهب رو به همسرش آمد تا أو را به خيمهء زنان باز گرداند . زن دست انداخت ودامن وهب را بگرفت وگفت : « هرگز باز نمىگردم تا با تو كشته شوم . » حسين عليه السلام كه اين‌منظره بديد ، فرمود : « خداوند به شما در عوض اين يارى كه از أهل بيت من مىكنيد ، پاداش نيكو عطا فرمايد . خدايت رحمت كند اى زن ، برگرد به نزد زنان حرم . » زن كه اين دستور از حضرت دريافت ، به خيمه بازگشت . كلبى مشغول جنگ شد تا به درجهء رفيعهء شهادت رسيد ، رضوان اللَّه عليه . فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 105 - 106 وبعد از واقعهء برير ، مادر وهب‌بن عبداللَّه الكلبي كه أو را قمر مىگفتند ، پسر خود را گفت : « اى وهب ! برخيز ودر نصرت فرزند رسول صلى الله عليه وآله وسلم تقصير جايز مدار . » وهب گفت : « أفعل يا امّاه ولا اقصّر إن شاء اللَّه . » وروى به أهل نفاق وشقاق آورده ، رجزى خواند كه اولش اين بود :إن تنكروني فأنا ابن الكلبيّ * سوف تروني وترون ضربيّوچند كس را كشته ، نزد مادر آمد وگفت : « اى مادر ! از من راضى هستى يا نه ؟ » مادر گفت : « تا پيش امام حسين كشته نشوى ، از تو خشنود نگردم . » ومنكوحهء وهب گفت : « تو را به خدا سوگند مىدهم كه مرا به فراق ممتحن نگردانى . » -