ورجعت تلك الخيل حتّى نزلت على الفرات ، وحالوا بين الحسين وأصحابه وبين الماء ، فأضرّ العطش بالحسين وبمن معه ، فأخذ الحسين عليه السلام فأساً وجاء إلى وراء خيمة النّساء فخطا على الأرض تسع عشرة خطوة نحو القبلة ، ثمّ احتفر هنالك ، فنبعت له هناك عين من الماء العذب ، فشرب الحسين وشرب النّاس بأجمعهم ، وملؤوا أسقيتهم ، ثمّ غارت العين ، فلم ير لها أثر . وبلغ ذلك إلى عبيداللَّه ، فكتب إلى عمر بن سعد : بلغني أنّ
هامش
- موج مىزند ؟ به خدا از آن نخواهى چشيد تا از تشنگى جان تسليم كنى ! »
حسين عليه السلام گفت : « خدايا ! اين مرد را تشنه بميران . »
راوي گويد : به خدا سوگند ، آن مرد به وضعي دچار شد كه پى در پى مىگفت : آبم بدهيد ! »
به أو آب مىدادند وآن قدر مىخورد تا از دهانش بيرون مىريخت وباز مىگفت : « آبم دهيد كه تشنگى مرا كشت . »
وپيوسته همچنان بود تا هلاك شد .
أبو مخنف از حميد بن مسلم روايت كند كه گفت : چون كار تشنگى بر حسين عليه السلام سخت شد ، برادرش عباس بن علي را خواست وأو را با سى تن سواره وسى نفر پياده براي آوردن آب به سوى فرات فرستاد وبيست عدد مشك با خود برداشتند . آنها تا نزديكى آب آمدند ونافع بن هِلال بجلى جلوى آنها افتاد . عَمرو بن حَجاج كه موكل بر فرات بود ، پرسيد : « كيستى ؟ »
پاسخ داد : « نافع بن هِلال بجلى هستم . »
عَمرو گفت : « اى برادر ! براي چه به اينجا آمدهاى ؟ بگو كه تو آزادى ؟ »
گفت : « آمدهايم تا از اين آبى كه ما را از آن منع كردهايد ، بنوشيم ! »
عَمرو گفت : « بياشام ! »
نافع گفت : « نه به خدا ! تا حسين ويارانش كه مىبينى تشنه هستند ، ما قطره اى از آن ننوشيم . »
عَمرو گفت : « اين كار كه قصد داريد ، شدني نيست وما را در اينجا گماشته اند تا شما را از بردن آب جلوگير باشيم . »
نافع به پيادگان كه همراهش بودند ، گفت : « بيدرنگ مشكها را پر كنيد . »
پيادگان يورش بردند ووارد فرات شدند ومشكها را از آب پر كردند وبيرون آمدند . عمرو بن حَجاج وهمراهانش به آن ها حمله كردند . عباس بن علي ونافع بن هلال وهمراهان پيش آمدند وآنها را پراكنده ساختند وبه جاى خود بازگشتند وبه پيادگان فرمان رفتن دادند .
آنها مشكها را برداشتند وخود را به حسين عليه السلام رساندند ( ومشكهاى آب را نزد آن حضرت نهادند ) 1 .
1 . اين داستان را مورخين ديگر نيز در وقايع شب عاشورا ذكر كردهاند .
رسولي محلّاتى ، ترجمهء مقاتل الطالبيين ، / 118 - 119