تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1101

مساهمون:

ص١١٠١
ومَنْ ترى من أصحابه ، فطَلَعوا عليه ، فقال : لا سبيلَ إلى سقي هؤلاء ، إنّما وُضِعنا بهذا المكان لنمنعهم الماء ، فلمّا دنا منه أصحابه ، قال للرجّاله : املؤوا قِرَبكم ، فشدّ الرّجّالة فملؤوا قِرَبهم ، وثار إليهم عمرو بن الحجّاج وأصحابه ، فحمل عليهم العبّاس بن عليّ ونافع بن هلال فكفّوهم ، ثمّ انصرفوا إلى رحالهم ، فقالوا : امضوا ، ووقفوا دونهم ، فعطف عليهم عمرو بن الحجّاج وأصحابه واطّردوا قليلًا . ثمّ إنّ رجلًا من صُداء طُعِن من أصحاب عَمرو بن الحجّاج ، طعنه نافع بن هلال ، فظنّ أنّها ليست بشيء ، ثمّ إنّها انتفضت بعد ذلك ، فمات منها ، وجاءَ أصحاب حسين بالقِرَب فأدخلوها عليه . « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 412 - 413 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 214 - 215 ، 219 ؛ المظفّر ، بطل العلقمي ، 2 / 49 - 50 « 1 »
هامش
( 1 ) - حميد بن مسلم ازدى گويد : نامه‌اى از عبيداللَّه‌بن زياد پيش عمر بن سعد آمد به اين مضمون : « اما بعد ، ميان حسين وياران وى وآب حايل شو كه يك قطره از آن ننوشند ؛ همان طور كه با متقى پاكيزه‌خوى مظلوم ، اميرمؤمنان ، عثمان‌بن عفّان رفتار كردند . » گويد : عمر بن سعد ، عمرو بن حجّاج را با پانصد سوار فرستاد كه آبگاه را گرفتند وميان حسين وياران وى وآب حايل شدند ونگذاشتند يك قطره آب بنوشد واين سه روز پيش از كشته شدن حسين بود . گويد : عبيداللَّه بن أبي حصين ازدى كه نسب از بجيله داشت ، بانگ زد وگفت : « اى حسين ! آب را مىبينى كه به رنگ آسمان است ؟ به خدا يك قطره از آن نمىچشى تا از تشنگى بميرى . » گويد : حسين گفت : « خدايا ! أو را از تشنگى بكش وهرگز أو را نبخش . » حميد بن مسلم گويد : « به خدا بعدها هنگامى كه بيمار بود ، عيادتش كردم . به خدايى كه جز أو خدايى نيست ، ديدمش آب مىخورد تا شكمش پر مىشد ، وقَيْ مىكرد ، آن گاه باز آب مىخورد تا شكمش پر مىشد وقى مىكرد ؛ اما سيراب نمىشد وچنين بود تا جان داد . » گويد : وقتي تشنگى بر حسين ويارانش سخت شد ، عباس بن علىبن ابىطالب برادر خويش را پيش خواند وبا سى سوار وبيست پياده فرستاد وبيست مشك همراهشان كرد كه شبانگاه برفتند ونزديك آب رسيدند ونافع‌بن هلال جملي با پرچم پيشاپيش مىرفت . عمرو بن حجّاج زبيدى گفت : « كيستى ؟ بگو براي چه آمده‌اى ؟ » گفت : « آمده‌ايم از اين آب كه ما را از آن دور بداشته‌اند ، بنوشيم . » گفت : « بنوش ، نوش جانت . » گفت : « نه ! تا حسين واين گروه از يارانش كه مىبينى تشنه‌اند ، يك قطره نخواهم نوشيد . » گويد : پس از آن ، كسان نمودار شدند . عمرو گفت : « نه ! به خدا راهى براي آب دادن اينان نيست . ما را اينجا گذاشته‌اند كه آب را از آن‌ها منع كنيم . » گويد : وچون ياران نافع نزديك رسيدند ، به پيادگان گفت : « مشكها را پر كنيد ! » پيادگان هجوم بردند ومشكها را پر كردند . عمرو بن حجاج ويارانش پيش دويدند . عباس‌بن على بن‌ابىطالب ونافع بن هلال به آن‌ها حمله بردند وپسشان زدند كه به جاى خويش بازگشتند ، آن گاه گفتند : -