قال : وأصبح الحسين عليه السلام من وراء عذيب الهجانات ، وإذا بالحرّ قد ظهر له أيضاً في جيشه ، فقصد الحسين ، فقال : ما وراءك ، يا ابن يزيد ؟ أليس أمرتنا أن نأخذ على غير الطّريق ، فأخذنا وقبلنا مشورتك ؟
هامش
- ابن زياد به حر رسيد كه أو را در كار حسين سرزنش نموده بود ودستور داده بود كه كار را بر حسين سخت بگيرد . حر وسربازانش سر راه بر حسين گرفته واز حركت جلوگيرى كردند . حسين عليه السلام فرمود : « مگر تو خود نگفتى كه ما از راه كوفه عدول كنيم ؟ »
عرض كرد : « چرا ، ولى نامهاى از أمير عبيداللَّه رسيد كه به من دستور داده تا بر شما سخت بگيرم وكاراگاهى را نيز مأمور من نموده كه ناظر اجراى دستور باشد . »
راوي گفت : حسين عليه السلام براي خطبه خواندن بهپا خاست ، حمد وثناى الهى را گفت ، نام جدش را برد ، درود بر أو فرستاد وسپس فرمود : « كار ما به اين صورت درآمده است كه مىبينيد وهمانا چهرهء دنيا دگرگون وزشت گشته ونيكويى از آن روگردان شده است وبا شتاب روگردان [ وخيرات آن به ته نشسته ] است وته كاسه اى بيش از آن باقي نمانده است ( زندگانى پست وزبونى مانند چراگاهى ناگوار ) . مگر نمىبينيد كه به حق رفتار نمىشود واز باطل جلوگيرى نمىگردد ؟ بر مؤمن است كه ملاقاة پروردگار خود را به جان ودل راغب باشد كه مرگ در نظر من خوشبختى است وزندگانى با مردم ستمكار ستوه آور . »
زهير بنقين بهپا خواست وعرض كرد : « خداوند تورا رهبر وراهنما باشد ، يا بن رسول اللَّه ، فرمايشاتت را شنيديم ، اگر دنيا را براي ما بقايى بود وما در آن زندگى جاويد داشتيم ، ما پايدارى در يارى تورا بر زندگانى جاويد دنيا مقدم مىداشتيم . »
راوي گفت : هلال بن نافع بجلى بهپاى خواست وعرض كرد : « به خدا قسم ، ما ملاقاة پروردگار خودرا ناخوش نداريم ودر نيتهاى خويش با روشن بيني پايداريم ، با دوست شما دوستيم وبا دشمنت دشمن . »
راوي گفت : بريربن خضير برخاست وعرض كرد : « به خدا قسم يا بن رسول اللَّه ! به راستى كه اين منتى است از خداوند بر ما كه افتخار جنگ در ركاب تو نصيب ما گشته است كه در يارى تو ، اعضاى ما قطعه قطعه شود وسپس جد تو روز قيامت از ما شفاعت كند . »
راوي گفت : سپس حسين عليه السلام برخاست وسوار شد وحركت كرد ، ولى سپاهيان حر گاهى جلوگيرى از حركت مىكردند وگاهى حضرت را از سير منحرف مىكردند تا روز دوم محرم به سرزمين كربلا رسيد . چون به آن جا رسيد ، فرمود : « نام اين زمين چيست ؟ »
عرض شد : « كربلا ! »
گفت : « بارالها ! من از اندوه وبلا به تو پناهنده أم . »
سپس فرمود : « اين جا سرزمين اندوه وبلاست . »
وفرمود : « فرود آييد كه بارانداز وقتلگاه ومدفن ما است . جدّم رسول خدا همين را به من خبر داد . »
سپس جمله فرود آمدند وحر وسربازانش در سمت ديگرى فرود آمدند .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 78 - 81