تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1042

مساهمون:

ص١٠٤٢
هامش
- ساخته بود وميثم گاهى از آن‌ها باز مىگفت ومردم كوفه در آن ترديد مىكردند وعلى را به جادو وتدليس متهم مىساختند تا آن كه روزى در محضر جمعى كثير از شاك ومخلص به أو گفت : « اى ميثم ! پس از من تو را بگيرند وبه دار زنند وروز دوم بيني ودهانت خونريزى كنند وريشت را رنگين كند وسومين روز حربه اى به شكمت زنند وجانت برآيد . در انتظار آن باش آن جا كه به دار روى در خانهء عمرو بن حريث باشد . تو دهمين كس باشى كه به دار روى وچوبهء دارت از همه كوتاه‌تر وبه زمين نزديك ترى . من آن نخله كه بر تنهء آن به دار روى به تو نشان دهم . » ودو روز ديگر أو را به وى نمود . ميثم مىآمد وپاى آن نماز مىخواند ومىگفت : « مبارك نخله اى هستى كه براي من آفريده شده اى وروييده اى . » پس از قتل على هميشه آن را بررسى مىكرد تا آن را بريدند ، واز تنهء آن مراقبت مىكرد وآن را بازبين مىنمود ونزد عمرو بن حريث مىرفت ومىگفت : « من همسايهء تو مىشوم ، با من خوش همسايه باش . » وعمرو مقصودش نمىدانست ومىگفت : « مىخواهى خانهء ابن مسعود يا ابن حكيم را بخرى ؟ » در كتاب فضائل است كه گفته‌اند : أمير المؤمنين عليه السلام از جامع كوفه بيرون مىآمد ونزد ميثم تمار مىنشست وبا أو گفت‌وگو مىكرد ، وگفته شده كه روزى به أو گفت : « به تو مژده اى ندهم ؟ » عرض كرد : « به چه يا أمير المؤمنين ؟ » فرمود : « تو بر دار جان مىدهى . » عرض كرد : « مولايم ! بر دين اسلام ؟ » فرمود : « آرى . » از عقيقى روايت شده كه أبو جعفر عليه السلام أو را بسيار دوست مىداشت وأو مردى بود مؤمن ودر نعمت شكر گزار ودر بلا صبور . كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 54 - 55 ويك روز على به أو فرمود : « تو را پس از من بگيرند وبه دار زنند وحربه در شكمت فرو برند وروز سوم بيني ودهانت خونريزى كنند وريشت را رنگين كنند ومنتظر اين خضاب باش . بر در خانهء عمرو بن حريث به دار زنند ودهمين كس باشى وچوبهء دارت از همه كوتاه‌تر وبه زمين از همه نزديك‌تر باشى . بيا تا آن نخله اى كه بر تنهء آن به دار روى ، به تو بنمايم . » به أو نمود وميثم مىآمد وزير آن نماز مىخواند ومىگفت : « چه نخلهء مباركى هستى كه براي تو آفريده شدم وبراي من پروريده شدى . » وهميشه آن را وارسى مىكرد تا آن را بريدند وچون جاى دار خود را در كوفه شناخت ، هرگاه به عمرو بن حريث برمىخورد مىگفت : « من همسايهء تو شوم ، با من خوش همسايه باش . » عمرو به أو مىگفت : « مىخواهى خانهء ابن‌مسعود را بخرى يا خانهء ابن‌حكيم را ؟ » ونمىدانست چه مقصودى دارد . كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 56 -