هامش
- از يزيد كه خليفهء زمان است ، روى برتافتى وبه نزد حسين بشتافتى . »
حر گفت : « اى صفوان ! تو دانشور مردى بودى ، از اين سخن ناسخته 4 مرا شگفت مىآيد . مرا گويى جانب حسين را فرو گذارم ويزيد شرابخوارهء زناباره 5 را فرا گيرم ؟ »
صفوان در خشم شد وبه سوى حر حمله كرد ونيزه را براند . حر زخم أو را بگردانيد وسينهء أو را با سنان نيزه بكوفت . چنان كه از پشتش سر به در كرد . صفوان را سه برادر بود ، همدست وهمداستان به خونخواهى برادر بر حر بتاختند . حر دست در كمر يك تن كرد وأو را از زين برگرفت وبر زمين كوفت ؛ چنان كه جان بداد ويكى را با تيغ درگذرانيد . سه ديگر پشت با جنگ داده وروى به فرار نهاد . حر از قفاي أو بتاخت وأو را به زخم نيزه با برادران ملحق ساخت وهمچنان در ميدان بايستاد ومبارز طلب نمود .
در خبر است كه گاهى كه حر آهنگ خدمت حسين عليه السلام نمود ، يزيد بن سفيان كه مردى از قبيلهء بنىتميم بود ، گفت : « اگر أو را ديدار كنم ، با سنان رمحش 6 به خاك افكنم . »
اين هنگام كه حر در ميان لشگر كر وفر مىنمود واز يمين وشمال رزم مىزد ودو گوش ودو حاجب 7 أسب أو به زخم شمشير معادى برفته بود . حصين بن نمير گفت : « هان اى يزيد بن سفيان ! اينك حر است كه آرزوى مقاتلت أو مىداشتى . »
گفت : « چنين است . »
وأسب برجهاند وبر روى حر درآمد . حر أو را مجال درنگ نگذاشت وبه يك زخم تيغ از اسبش درانداخت واين اشعار انشاد كرد :« أكون أميراً غادراً وابن غادرٍ * إذا كنت قاتلت الحسين بن فاطمهْ
ونفسي على خذلانه واعتزاله * وبيعة هذا النّاكث العهد لائمهْ
فيا ندمي أن لا أكون نصرته * ألا كلّ نفسٍ لا تواسيه نادمهْ
اهمُّ مراراً أن أسير بجحفلٍ * إلى فئة زاغت عن الحقّ ظالمهْ 8
فكفّوا وإلّا زُرتكم بكتائبٍ * أشدّ عليكم من زحوف الدّيالمهْ 9
سقى اللَّه أرواح الّذين تزاوروا * على نصره سحّاً من الغيث دائمهْ 10
وقفت على أجسادهم وقبورهم * فكاد الحشا تنفثّ والعين ساجمهْ 11
لعمري لقد كانوا مصاليت في الوغى * سراعاً إلى الهيجا ليوثٌ ضراغمهْ 12
تواسوا على نصر ابن بنت نبيّهم * بأسيافهم آساد خيلٍ قشاعمهْ » 13وهمچنان چون شير شميده بردميد ، أسب بتاخت ، خود را به ميان سپاه كوفه درانداخت ، تنى چند را بكشت ، باز شتافت واين شعر بگفت :« هو الموتُ فاصنع ويك ما أنت صانعٌ * فأنت بكأس الموت لا شكّ جارعٌ
وحامِ عن ابن المصطفى وحريمه * لعلّك تلقى حصد ما أنت زارعٌ