« 1 » بعدُ مَن ترى « 1 » ما لا قبَل لنا به ؛ « 2 » فقال له الحسين : ما كنتُ لأبدأهم بالقتال « 2 » ؛ فقال له زهير بن القين : سر بنا إلى هذه القرية حتّى تنزلها فإنّها حصينة ، وهي على شاطئ الفرات ، فإن منعونا قاتلناهم ، فقتالهم أهوَن علينا من قتال من يجيء من بعدهم ؛ فقال له الحسين : « 3 » وأيّة قرية « 3 » هي ؟ قال : هي العَقْر ، فقال الحسين : اللَّهمّ إنِّي أعوذ بك من العَقْر ، ثمّ نزل « 4 » ، وذلك يوم الخميس ، وهو اليوم الثّاني من المحرّم سنة إحدى وستّين . « 5 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 408 - 409 / مثله ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 282 ؛ النّويري ،
نهاية الإرب ، 20 / 423 - 424 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 7 / 71
« 5 »
هامش
( 1 - 1 ) [ الكامل : بعدهم ] .
( 2 - 2 ) [ لم يرد في الأعيان ] .
( 3 - 3 ) [ الكامل : ما ] .
( 4 ) - [ إلى هنا حكاه عنه في الأعيان ] .
( 5 ) - گويد : وچون صبح درآمد ، فرود آمد ونماز صبحگاه بكرد . آنگاه با شتاب برنشست وياران خود را به جانب چپ برد . مىخواست متفرقشان كند ، اما حر مىآمد وآنها را باز پس مىبرد . حسين نيز اورا پس مىبرد وچون آنها را سوى كوفه مىكشيد ، مقاومت مىكردند وراه بالا مىگرفتند وهمچنان با هم راه پيمودند تا به نينوا رسيدند ؛ جايى كه حسين منزلگاه كرد .
گويد : در اين وقت سواري بر اسبى أصيل پديدار شد كه مسلح بود وكمانى به شانه داشت واز كوفه مىآمد . همگى بايستادند ومنتظر وى بودند وچون به آنها رسيد ، به حربن يزيد ويارانش سلام گفت ، اما به حسين عليه السلام ويارانش سلام نگفت . آنگاه نامهاى به حر داد كه از ابنزياد بود وچنين نوشته بود :
« وقتي نامهء من به تو رسيد وفرستادهام بيامد ، حسين را بدار در زمين باز بىحصار وآب . به فرستادهام دستور داده أم با تو باشد واز تو جدا نشود تا خبر بيارد كه دستور مرا اجرا كردهاى ، والسلام . »
گويد : وقتي حر نامه را بخواند ، بدان ها گفت : « اين نامهء أمير عبيداللَّه بن زياد است كه به من دستور مىدهد شما را در همانجا كه نامهاش به من مىرسد ، بدارم . اين فرستادهء اوست كه گفته از من جدا نشود تا نظر وى اجرا شود . »
گويد : ابوالشعثا ، يزيد بن زياد مهاجر كندى نهدى ، به فرستادهء عبيداللَّه زياد نگريست ورو به أو كرد وگفت : « مالك بن نسير بدّى هستى ؟ »
گفت : « بله . » گويد : وى نيز يكى از مردم كنده بود .