هامش
- پس به من فرمود : « اى نافع ! چرا اين دل شب به ميان اين دو كوه نمىروى تا از دشمن نجات يأبى ؟ »
نافع خود را به قدمهاى حضرت انداخت وگفت : « اگر من چنين كنم ، مادر به عزايم نشيند ، اى سيد ومولاي من . اين شمشير را به هزار درهم خريدم وأسب خود را نيز به هزار درهم خريدهام وبه خدا قسم ، محال است كه از خدمت شما به جايى روم تا شمشيرم از بريدن واسبم از دويدن باز نماند . »
نافع گويد : « آنگاه از من گذشت وبه خيمهء خواهرش زينب داخل شد . من در خارج خيمه منتظر ايستادم كه شايد آن حضرت از خيمه بيرون آيد . پس خواهرش برخاست ومتكايى از براي برادر بنهاد وآهسته مشغول صحبت شدند . ناگاه صداى زينب بلند شد وگفت : « وا أخاه أشاهد مصرعك » برادر جان ! من چگونه تو را كشته بينم وبه رعايت اين أطفال وزنان مبتلا بشوم وتو خود مىدانى كه اين گروه جفاپيشه چه قدر كينه وبغض ما دارند ؛ « يعزّ عليَّ مصرع هؤلاء الصفوة وأقمار بني هاشم . »
بعد عرض كرد : « برادر جان ! آيا اين بقيهء أصحاب خود را اختبار وامتحان كردهاى ؟ من مىترسم كه وقت قتال واشتعال نائرهء حرب ، ايشان نيز بروند وتو را تنها بگذارند . »
حضرت بگريست وفرمود : « بله ! آنها را امتحان كردم كه همه مشتاق مرگ هستند ؛ مثل اشتياق طفل به پستان مادر وهمه دلير وشجاع مىباشند . »
نافع از شنيدن اين مقال از زينب گريست وبه خيمهء حبيب بن مظاهر برفت وصورت واقعه را به عرض رساند وگفت : « اى حبيب ! من خواهرش را بسيار پريشان ومضطرب ديدم وگمان مىكنم كه ديگر زنان وأطفال نيز باخبر باشند وبا وى جزع وبىتابى بنمايند . آيا مىتوانى أصحاب را جمع كنى وايشان را به كلامي مطمئن وآسودهخاطر بنمايى ؟ »
حبيب گفت : سمعاً وطاعة سپس از جا برخاست وأصحاب را ندا كرد . همه جمع آمدند . پس بني هاشم را فرمود : « شما به خيمههاى خود مراجعت بنماييد . »
آنگاه بهاصحاب خطابكرد وگفت : « يا أصحاب الحميّة وليوث الكريهة ! اينك نافع به من خبر مىدهد كه عليا مخدره خاطرش پريشان است واز ما مطمئن نيست . اكنون مرا خبر بدهيد از نيتهاى خود . »
أصحاب چون اين بشنيدند ، سرهاى خود را برهنه كردند وشمشيرها را از غلاف كشيدند وقسم ياد كردند كه « تا يك نفر از ما زنده است ، نمىگذاريم كسى به خيام طاهرات نزديك شود . »
حبيب فرمود : « پس با من بياييد . »
أصحاب به همراه حبيب به در خيمهء عليا مخدره زينب آمدند وصداها بلند كردند كه : « اى بانوان حريم عصمت واى پردگيان ودايع رسالت ! اينك همهء أعوان وأنصار شما هستند كه قسم ياد كردهاند كه تا قبضهء شمشير در دست آنهاست ، دشمن را از شما دفع دهند وهركس به اين خيام نزديك شود ، سر از بدنش بردارند ؛ چون صداى أصحاب به گوش حضرت سيّد الشهدا رسيد ، به أهل حرم خطاب كرد وفرمود : « اخرجن عليهم يا آل يس » .