هامش
- كناد . بأنك به ناله فراز مكن وزبان دشمن را به شماتت من دراز مخواه . »
اين وقت عباس عرض كرد : « يا ابن رسول اللَّه ! اينك لشكر فراز آمد . رأى چيست ؟ »
حسين عليه السلام برخاست وعباس را فرمود : « سوار شو واين جماعت را بگوى : اين عجلت چيست ؟ چه مىخواهيد ؟ واز بهر چه مىآييد ؟ »
عباس با بيست سوار روان شد . زهير بن القين وحبيب بن مظاهر ملازم خدمت أو شدند . چون با لشگر كوفه روى در روى آمدند ، عباس بأنك برداشت كه : « از بهر چه مىآييد ؟ »
گفتند : « فرمان أمير عبيداللَّه رسيده است كه حسين وأصحاب أو به فرمان أو گردن نهند وبا يزيد دست بيعت دهند ؛ واگر نه مقاتلت آغازند . »
عباس فرمود : « اكنون در اين جا بباشيد تا من باز شوم وأبو عبداللَّه را آگهى برم تا چه فرمايد . »
وعنان برتافت وبه حضرت حسين آمد وقصه به گفت . آن حضرت لختى سر فروداشت . پس سر برآورد وبا أصحاب در كار حرب سخن به شورى افكند وعباس همچنان ايستاده بود . پس روى به عباس كرد ، فقال : ارجع إليهم فإن استطعتَ أن تؤخِّرهم وتدفعهم عنّا العشيّة ، لعلّنا نصلِّي لربِّنا اللّيلة وندعوه ونستغفره ، فهو يعلم أنِّي قد أحبّ الصّلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدّعاء والاستغفار .
عباس را فرمود : « اين جماعت را ديدار كن واگر توانى اين مناجزت 4 ومبارزت را از اين شب واپس افكن تا يك امشب خداى را نماز گذارم وشب را به دعا واستغفار به پاى برم . چه أو مىداند كه من نماز را وقرائت قرآن را وكثرت دعا واستغفار را دوست مىدارم . پس عباس باز شتافت وهنوز سواران أو در برابر سپاه كوفه به پاى بودند وآن جماعت را نصيحت مىكردند وپند وموعظت مىگفتند .
بالجملة ، عباس برسيد وپيام امام را برسانيد . عمر سعد با شمر گفت : « رأى چيست ؟ روا باشد كه ايشان را از اين هنگام تا فردا پگاه مهلت گذاريم ؟ »
شمر گفت : اگر من زمام كار داشتم ، ساعتي ايشان را مهلت نمىگذاشتم . اكنون كار به دست تو است وأمير جنگ تويى . من چه گويم ؟ »
عمر سعد گفت : « كاش هرگز به اين أميري تن در ندادم وبه اين تهلكه 5 در نيفتادم . »
عمرو بن الحجاج الزبيدي گفت : « سوگند باخداى ، اگر مردم ترك وديلم 6 اين مهلت از شما خواستند ، دعوت ايشان را أجابت فرموديد ؛ نه آخر ايشان آل محمدند ، اين ترديد وتوانى چيست ؟ »
اين وقت عمر سعد ، رسولي در خدمت عباس روان كرد وپيام داد كه : إنّا قد أجّلناكم إلى غدٍ ، فإن استسلمتم ، سرّحناكم إلى عبيداللَّه ابن زياد ، وإنْ أبيتم ، فلسنا بتاركيكم .
گفت : « يك امشب شما را مهلت گذاشتيم . با مدادان اگر سر به فرمان درآورديد ، شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد ؛ واگر نه دست از شما باز نخواهيم داشت وفيصل 7 امر بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت . »
اين هنگام هر دو لشگر به آرامگاه خود باز شدند وبيارميدند .