ممّنْ كتبوا إلى الإمام الحسين عليه السلام من الكوفة
قال أبو مخنف : فحدّثني الحجّاج بن عليّ ، عن محمّد بن بشر الهمْدانيّ ، قال : اجتمعت الشّيعة في منزل سليمان بن صُرَد ، فذكرنا هلاك معاوية ، فحمدنا اللَّه عليه ، فقال لنا سليمان ابن صُرَد : إنّ معاوية قد هلك ، وإنّ حسيناً قد تقبّض على القوم ببيعته ، وقد خرج إلى مكّة ، وأنتم شيعته وشيعة أبيه ، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه ومجاهدو عدوّه ، فاكتبوا إليه ، وإن خفتم الوهَل والفَشَل فلا تغرّوا الرّجل من نفسه ، قالوا : لا ، بل نقاتل عدوّه
هامش
- اين را فراموش كرده بود بگويد كه آن كس كه سر اورا خواهد آورد ، جايزهء اورا صد درهم از ديگران زيادة خواهند داد . » چون رشيد رفت ، آن جماعت گفتند : « اين از آنها دروغگوتر است . »
پس بعد از اندك وقتي ديدند كه ميثم را بر در خانهء عمرو بنحريث بر دار كشيده بودند . حبيب بن مظاهر با جناب امام حسين عليه السلام شهيد شد وسرش را در دور كوفه گردانيدند . مجلسي ، جلاء العيون ، / 581 - 582
حبيب بن مظاهر بعضي اورا حبيب بن مظهر گفتهاند . أو از أصحاب علىحسنوحسين عليهم السلام است . در كشى مرقوم است كه جبرئيل بن أحمد ، از حمد بن عبداللَّه مهران از أحمد بن نصر از عبداللَّه بن زيد الأسدي از فضيل بن زبير روايت مىكند كه گفت : ميثم تمار وحبيب بن مظاهر را ديدم كه هر دو سوار بودند ودر ميان جماعتى از بنىاسد يكديگر را ديدار كردند . چنان با هم نزديك شدند كه گردنهاى أسب ايشان از يكديگر درگذشت . پس آغاز سخن كردند وحبيب گفت : « شيخى أصلع بزرگ جثهء بطّيخ فروش را مىبينم كه نزد خانهء زرق مصلوب شود در حب أهل بيت نبي خود ، وشكافته شود شكم أو بر خشب . »
ميثم در پاسخ گفت : « من نيز مىشناسم مردى را كه خارج شود از براي نصرت پسر پيغمبر خود ، اورا بكشند وسرش را به كوفه آورند . »
اين بگفتند واز هم جدا شدند وبرفتند . جماعتى كه حاضر بودند ، گفتند : « هيچ كس را از اين دو تن دروغ زن تر نديديم . »
هنوز اين سخن بر زبان داشتند كه رشيد هجرى برسيد وبپرسيد كه ميثم وحبيب به كجا شدند ؟ جماعت اورا آگهى دادند وآنچه از ايشان شنيده بودند ، با رشيد بگفتند . رشيد گفت : « خداوند رحمت كند ميثم را ! مگر فراموش كرد بگويد آن كس كه سر حبيب را به كوفه آورد صد درهم عطاى أو از سايرين به زيادت شود . »
اين بگفت وباز شد . حاضران گفتند : « سوگند با خداى رشيد از آن دو تن دروغزنتر است . »
آن جماعت سخن ايشان را به تمسخر تذكره مىكردند . روزگارى دراز بر نگذشت كه شهادت ايشان را چنان كه گفتند ، معاينه نمودند . از اين پيش شرح شهادت ايشان را رقم كردهام وانشااللَّه از اين پس در جاى خود مرقوم خواهم داشت .
سپهر ، ناسخ التواريخ أمير المؤمنين عليه السلام ، 5 / 129
در « منهج المقال » از شيخ كشى به سند خود از فضيل بن زبير روايت كرده است كه روزى ميثم سوار بر اسبى بود در كنار مجلس بنىاسد ، به حبيببن مظاهر اسدى برخورد . با هم به گفتوگو پرداختند تا گردن اسبانشان بأهم زير ورو شد . سپس حبيب گفت : « من پيرمردى كه جلوى سرش مو ندارد ، شكمش بزرگ است ونزد دارالرزق خربزه مىفروشد مىشناسم كه براي دوستى خاندان پيغمبر خود به دار رود وبالاى چوبهء دار شكمش دريده شود . »
ميثم گفت : « من هم مرد سرخرويى را كه دو گيسوى بلند دارد ، مىشناسم كه براي يارى پسر دختر پيغمبرش از شهر بيرون مىرود وكشته مىشود وسرش را در كوفه مىگردانند . »
سپس از هم جدا شدند وحاضرين مجلس گفتند : « دروغگوتر از اين دو نديديم . »
گويد : هنوز حاضران مجلس متفرق نشده بودند كه رشيد هجرى به دنبال آنها آمد واز حاضران مجلس خبر آنها را پرسيد ، گفتند : « از هم جدا شدند وچنان وچنين گفتند . »
رشيد گفت : « خدا ميثم را رحمتكند كه اين جمله را فراموش كرده ! ودر عطاى كسىكه سر أو را مىآورد ، صد درهم افزوده شود . »
سپس برگشت . آن مردم گفتند : « به خدا اين از آن دو دروغ گوتر است . »
همانمردم گفتند : « مدتي نگذشت كه ميثم را بر در خانهء عمرو بن حريث بالاى دار ديديم وسر حبيب بن مظاهر كه با حسين كشته شده بود ، آوردند وآنچه را گفته بودند ، به چشم خود ديديم . »
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 55