وذكر له قصّة مع ميثم التّمّار . « 1 »
ابن حجر ، لسان الميزان ، 2 / 173
هامش
( 1 ) - شيخ كشى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى ميثم تمار كه از بزرگان أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام وصاحب اسرار آن جناب بود ، بر مجلس بنىاسد مىگذشت . ناگاه حبيب بن مظاهر كه از شهداى كربلاست به أو رسيد ، ايستادند وبا يكديگر سخنان بسيار گفتند ، حبيب گفت : « گويا مىبينم مرد پيرى كه پيش سر أو مو نداشته باشد وشكم فربهى داشته باشد وخربزه وخرما فروشد ، اورا بگيرند وبراي محبت اهلبيت رسالت بر دار كشند وبر دار شكمش را بدرند . » ( غرض أو ميثم بود )
ميثم گفت : « من مردى را مىشناسم سرخرو كه دو گيسو داشته باشد ، براي نصرت فرزند پيغمبر بيرون آيد ، اورا به قتل رسانند وسرش را در دور كوفه بگردانند . » ( غرض أو حبيب بود )
اين را گفتند واز هم جدا شدند . أهل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند ، گفتند : « ما از ايشان دروغگوترى نديده بوديم . »
هنوز أهل مجلس بر نخاسته بودند كه رشيد هجرى كه از محرمان اسرار أمير المؤمنين عليه السلام بود ، به طلب آن دو بزرگوار آمد واز أهل مجلس أحوال آنها را پرسيد . گفتند كه : « ساعتي در اينجا توقف نموده ، رفتند وچنين سخنان با يكديگر گفتند . »
رشيد گفت : « خدا رحمت كند ميثم را !