هامش
- أو ورضاى من از شفاعت جدش برخوردار نتوانى شد . »
چون از شب زفاف زن وهب تا روز عاشورا افزون از هفده روز نبود ، مفارقت شوى بر وى دشوار مىآمد . گفت : « اى وهب ! بر من مكشوف است كه چون در راه پسر پيغمبر شهيد شوى ، در بهشت برين جاى كنى وبا حورالعين همآغوش باشى ومرا فراموش فرمايى ، واجب مىكند كه در حضرت امام با من عهد استوار كنى كه فرداى قيامت در بهشت خدا جدا از من أقامت ننمايى . »
پس هر دو حاضر حضرت شدند . زن وهب عرض كرد : « يا ابن رسول اللَّه ! مرا در اين حضرت دو مسألت است : نخست آن كه اين جوان غريب عنقريب به ضرب سيف سنان رهسپار باغ جنان است . اين بىكس را در اين بيابان بىفرياد ، هيچ فريادرس نيست . مرا با اهلبيت خويش سپارى تا نگران حال من باشند وديگر آن كه چون وهب در اين ميدان داهيهانگيز سر بدهد ، با حورالعين به يك بالين سر بنهد . امروز تورا بر من گواه گيرد كه چون با حور همآغوش شود ، مرا فراموش نكند . » حسين عليه السلام از اصغاى اين كلمات سخت بگريست ومسألت اورا به أجابت مقرون داشت واورا مطمئن خاطر ساخت .
اين وقت وهب با تمام طرب وطلبباز كارزار شد وآغاز گيرودار نمود واين ارجوزه بسرود :« إنِّي زَعيمٌ لَكِ امّ وَهْبِ * بِالطَّعْنِ فِيهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ
ضَرْبَ غُلامٍ مؤمِنٍ بِالرَّبِّ * حَتّى يُذيقَ القَوْمَ مُرَّ الحَرْبِ
إنِّي امْرُؤٌ ذُو مِرَّةٍ وعَضْبٍ * وَلَسْتُ بِالخَوّارِ عِنْدَ النَّكْبِ
حَسْبي إلهي مِنْ عَليمٍ حَسْبي 3چون پلنگ درنده ونهنگ دمنده 4 خويش را بر صفوف كوفيان افكند واز يمين وشمال قتال مىداد . چندان كه دوازده پياده ونوزده تن سوار را عرضهء هلاك ودمار ساخت . [ در كتاب رياحين الشريعة ذكر شده است : در كتاب تحفة الحسينية آورده است كه وهب هفتاد تن از لشگر اشقيا را به دار البوار فرستاد ] .
اين وقت ، مردى از لشگر كوفه فرصتى به دست كرده ودست راستش را با تيغ از تن باز كرد ، وهب شمشير را به دست چپ مأخوذ داشت وپاى از تقديم جهاد فرو نگذاشت . مردى از قبيلهء كنده نيز تيغ بزد ودست چپش را قطع كرد . اين وقت زن وهب عمود خيمه بگرفت وبه حربگاه درآمد وگفت : « اى وهب ! پدر ومادرم فداى تو باد ، چند كه توانى رزم مىكن وحرم رسول خداى را از دشمن دفع ميده . »
وهب گفت : « اى زن ! تو آن كس بودى كه مرا به تقاعد 5 از جنگ مىگماشتى واز جنگ بازمىداشتى ، چه افتاد تورا كه اكنون دق الباب 6 مبارزت مىكنى ومرا تحريض به جهاد مىنمايى ؟ »
گفت : « من آنگاه دل از جان بركندم وبر زندگانى دنيا پشت پاى زدم كه حسين عليه السلام را شنيدم كه همى گفت :