تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1214

مساهمون:

ص١٢١٤
هامش
- سود وزيان أو را سپاس گذارم . بار خدايا ! من تو را سپاس گويم كه ما خانواده را به نبوت گرامى داشتى وقرآن را به ما آموختى ودر دين دانا ساختى وبه ما گوشهاى شنوا وديدهء بينا ودل روشن دادى . ما را از شكر گزاران خود بپذير . اما بعد ! در ميان أصحاب جهان با وفاتر وبهتر از أصحاب خود نمىدانم ودر ميان خانواده‌ها مهربانتر وگرم‌تر وبهتر از افراد خانوادهء خود نمىشناسم . خدا شما همه را از طرف من جزاى خير دهد . هلا من يك روزى از طرف اين دشمنان براي خود گمان بردارم ! من به همهء شما اجازه دادم تا همهء شماها آزادانه برويد ومن شما را حلال كردم . پيمان وتعهدى نداريد . اين شب تار شما را فرا گرفته است . در أمواج ظلمت آن خود را از گرداب بيرون كشيد . هر كدام از شما دست يكى از افراد خاندان مرا بگيريد ودر روستاها وشهرها پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد ؛ زيرا اين مردم بس مرا مىخواهند واگر مرا گرفتار كنند ، از جستجوى ديگران بگذرند . برادران وپسران وبرادر زادگان وپسران عبداللَّه بن جعفر يك زبان گفتند : « ما چنين كارى نكنيم . بعد از تو زنده باشيم ! خدا چنين روزى نياورد . » عباس آغاز سخن كرد وديگران از أو پيروى كردند . سپس رو به فرزندان عقيل كرد وفرمود : « همان جانبازى مسلم براي شما بس است . شما برويد . من به شما اجازه دادم . » گفتند : « سبحان اللَّه ! » مردم به ما چه مىگويند ؟ مىگويند : سرور وآقا وعمو زادگان خود را كه بهترين عمو زادگانند ، واگذارديم وبا آن‌ها تيرى از كمان رها نكرده ونيزه اى نزده وشمشيرى به كار نبرديم وندانستيم چه كردند ؟ ! نه به خدا ! اين كار نكنيم ؛ ولى جان ومال وخاندان را قربانت كنيم وبه همراه تو نبرد كنيم تا به سرنوشت تو برسيم . زشت باد زندگى بعد از تو . » مسلم‌بن عوسجة از جا برخاست وگفت : « ما دست از تو بداريم وهنوز نزد خدا در اداى حقت ، خويش را معذور نكرده باشيم ؟ ! نه به خدا ! نيزه به سينهء دشمن فرو كنم وتا دسته شمشير در دست دارم بر آن‌ها به كار برم واگر سلاح به دستم نماند كه با آن‌ها بجنگم ، سنگ به آن‌ها بپرانم . به خدا دست از تو برنداريم تا خدا داند كه ما رسول خدا را بعد از أو دربارهء تو منظور داشتيم . به خدا اگر بدانم كه كشته مىشوم وزنده مىشوم وسپس كشته مىشوم وسوخته مىشوم وخاكسترم را باد مىدهند وهفتاد بارم چنان كنند ، از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم . چگونه فداكارى نكنم كه يك كشته شدن است وتا هميشه كرامت عظيمى در پى است . زهير بن قين از جا برخاست وگفت : « به خدا من دوست دارم كشته شوم وزنده شوم وباز كشته شوم تا هزار بار وخداى عز وجل با اين كشتار من از تو وخاندانت دفاع كند . » همهء يارانش يك نفس قريب به اين مضمون پاسخ دادند ( ط ) وگفتند : « به خدا از تو جدا نشويم ( جان ما قربانت ) . با گلو وچهره ودست خود ، تو را نگهدارى كنيم وچون ما همه كشته شديم ، وظيفهء خود را