هامش
- عليه السلام چون عبيداللَّه بن عباس وديگر كساني كه خنجر به ران أو زده ولباس وجامهء أو را به يغما بردند وپيش از اين گذشت بخواند ، وهمچنين سرگذشت همسران آنان چون عايشه وحفصة ، وجعدة را از نظر بگذراند واز آن سو آن همه فداكارى ومهر ومحبت را كه در اين سفر جانگداز وشب وروز عاشورا وپس از آن از ياران وهمسران وخاندان حسين عليه السلام مشاهده شد تا بدان جا كه رباب همسر آن حضرت يك سال سر قبر أو در زير آفتاب نشست وأشك ريخت وسرانجام همان جا بدرود زندگى گفت ، همه را يكجا بنگرد ، صدق گفتار حضرت سيدالشهدا براي أو به خوبى روشن شود . به هر صورت ، امام عليه السلام دنبال سخن را چنين ادامه داد : )
« آگاه باشيد ! همانا من ديگر گمان يارى كردن از اين مردم ندارم . آگاه باشيد ! من به همهء شما رخصت رفتن دادم . پس همهء شما آزادانه برويد وبيعتي از من به گردن شما نيست . اين شب كه شما را گرفته ، فرصتى قرار داده است . آن را شتر خويش كنيد ( وبه هر سو خواهيد برويد ) !
برادران آن حضرت ، پسرانش وبرادرزادگان وپسران عبداللَّه بن جعفر گفتند : « براي چه اين كاررا بكنيم ؟ ( يا معنا اين است كه ما اين كار را نخواهيم كرد ) براي اين كه پس از تو زنده باشيم ؟ هرگز خداوند آن روز را براي ما پيش نياورد . »
نخستين كس كه اين سخن را گفت ؛ عباس بن علي عليهما السلام بود وديگران نيز از أو پيروى كردند وچنين سخنانى گفتند . حسين عليه السلام فرمود : « اى پسران عقيل ! شما را كشته شدن مسلم بس است . پس شما برويد ومن اجازهء رفتن به شما دادم . »
گفتند : « سبحان اللَّه ! مردم دربارهء ما چه گويند ؟ گويند كه ما بزرگ وآقا وعموزاده هاى خود را كه بهترين عموها بود ، واگذارديم ويك تير نيز به ايشان نينداخته ، ويك نيزه به كار نبرده ويك شمشير هم نزده ، ايشان را واگذارديم ، وندانيم چه به سرشان آمد ؟ ! نه به خدا ما چنين كارى نخواهيم كرد ؛ بلكه ما جان ومال وزن وفرزند خود را در راه تو فدا سازيم ودر ركاب تو جنگ كنيم تا به هر جا درآمدى ، ما نيز به همان جا درآييم . خدا زشت گرداند زندگى پس از جناب تو را . »
پس مسلم بن عوسجة برخاست وعرض كرد : « آيا ما دست از تو برداريم ؟ آن گاه ما چه عذر وبهانه اى دربارهء پرداختن حق تو به درگاه خدا بريم ؟ آگاه باش به خدا ( دست از تو برندارم ) تا نيزه به سينهء دشمنانت بكوبم وبا شمشير خود اينان را بزنم تا قائمهاش در دست من است . واگر سلاح جنگ نيز نداشته باشم ، سنگ برايشان اندازم ، به خدا دست از تو برندارم تا خدا بداند كه ما حرمت پيغمبرش را دربارهء تو رعايت كرديم . به خدا سوگند اگر من بدانم كه كشته خواهم شد وسپس زنده شوم وآن گاه مرا بسوزانند ودوباره زندهام كنند وبه بادم دهند ( شايد مقصود اين باشد كه خاكستر سوختهام را بباد دهند ) وهفتاد بار اين كار را با من بكنند ، دست از تو برندارم تا مرگ خويش را در يارى تو دريابم . چه گونه اين كار را نكنم با اين كه جز اين نيست كه يك كشتن بيش نيست . پس از آن كرامتي است كه هرگز پايان ندارد . »