تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1132

مساهمون:

ص١١٣٢
ظهير بن حسّان الأسديّ : فقد ذكره في كتاب رياض الشّهادة ، ص 122 ، في عداد الشّهداء فقط ، وليس له في كتب الرّجال اسم ولا ذكر . الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 158
هامش
- عطشان في ثقل الحديد ، ومن حرّ الظّهيرة ؛ حرّان زهير در ميان آن گروه دغا افتاد ، مانند شير گرسنه با زبان تشنه ودل كباب جنگ مىكرد وحملوا عليه حملة رجل واحد ، وهجمت عليه الرّاصدون من تلك المراصد ؛ آن شهسوار تنها بي پروا جمعى را به خاك انداخت ، سلاح در بدنش كرم بدنش مثل نقره در بوته مىگداخت ؛ حتّى قتل منهم رجالًا وأروى أبطالًا ورشقوه بالنّبال وشبكوه بالنّصال . لشگر ديدند چارهء آن دلير را ندارند از دور تيربارانش كردند ، در اندك زماني بدن زهير مثل خارپشت پر برآورد وخون نرم نرم از جاى تير بنا كرد به جوشيدن ، وله تسعون شجّة وضربة وطعنة ؛ در بدنش نود زخم تير ونيزه وشمشير رسيده بود وهمه كارى ضعف بر زهير غلبه كرد ، در پشت زين گاهى راست وگاهى خم مىشد . أصحاب امام همين كه زهير را گرفتار أشرار ديدند به كمك درآمدند ، خود را به زهير رساندند وأو را به همان حالت به لشگرگاه آوردند ، ولى نيم جانى در بدن زهير بود ، وى را از زين بر زمين نهادند ، بدن پاره پاره نفس به شماره افتاد ، امام ابرار با چشم خونبار خود را به بالين زهير رسانيد ، سرش را به زانو گرفت ، أصحاب حلقه زده بودند به ملاطفت امام نظاره مىكردند ، زهير چشم گشود ، حضرت را بر بالين ديد ، تبسمي كرد كه :خاك قدم دوست شدم نيست كسى را * اين عيش كه امروز مرا در قدم اوستحضرت ديد زهير لب بر لب مىزند ، فرمود : « اى دلاور ! حاجتي دارى بگو . » عرض كرد :« قربان آب از برايم آوردند وآب مىآشامم * در پى هر زخم كه بر سرخورم شربتى از چشمه كوثرم »مؤلف گويد : هر شهيدى كه از زين به زمين مىافتاد ساقى كوثر وى را شراب مىكرد ، هيچ كس نگفت كه من آب از دست ساقى كوثر خوردم مگر دو نفر يكى زهير دلاور وديگرى شاهزاده علىاكبر . زهير را حضرت پرسيد : « چه مىگويى ؟ » عرض كرد : « آب مىآشامم . » وليكن شاهزاده چون از پدر آب خواسته بود وحضرت از جوانش خجالت كشيده بود ، فرمود : « نورديده آب خوردن تو موقوف است بر اين كه كشته شوى از دست جدت سيراب شوى . » اين كه شاهزاده عرض كرد . « يا أبة ! هذا جدّي قد سقاني . » « اى بابا ! اين جد من است ، مرا سيراب كرد . » يعنى پدر از خجالت بيرون بيا كه من سيراب شدم ، ديگر از تو آب نمىخواهم . تتمه عرض مىشود انشاء اللَّه تعالى . واعظ القزويني ، رياض القدس ، 1 / 333 - 335