هامش
- داشت به ميدان فرستاد .
در رياض از روضه والد ماجدم نقل مىنمايد كه سامر نامردى بود ازدى بر مركبى تيزكام سوار سلاحي ملوكانه پوشيده ، مركب خود را به جولان درآورد وفدار بالفرسان والرجاله كالشعلة الجوّالة نام خود را در معركه حرب آشكار نمود ونداى : هل من مبارز ؟ از لشگر امام مردى به مردانگى تمام زهير بن حسان اسدى نام از صف جدا شد وهو من ابطال العرب وفرسانهم وشجعانهم وأقرانهم در نبردها اقداح راح ظفر نوشيده در مجالس طعن وضرب باده نصرت چشيده ، فأقبل إلى الإمام ، وابتدر بالسلام . زهير دلير خدمت امام آمد ، قد خم كرد : « اى حاكم كشور ولايت ! فتوى ده دولت هدايت ، اى قائم افصح القبايل واى حجة أوضح الدلايل ! قربان ، اين نامرد كه به ميدان آمده أو را مىشناسم كه چهقدر شجاع ، بىباك ومتهور سفاك است ، إنّ هذا الفارس بطل مدعّس وملبّد مكردس مبارزى است صف شكن ودليرى است مرد افكن خواهش دارم مرا اذن بدهى تا با أو مصاف كنم ولاف گزاف أو را به صرصر قهر در هم شكنم . »
حضرت اورا أجازت داد ، زهير روى به معركه نهاد ، فبرز زهير كالأسد الضّائر وقطع السّبيل على السّامر ، درافكند مركب به ميدان ، دلير بغريد مانند نره شير سر راه بر سامر گرفت ، آن ناپاك زهير را در مقابل ديد از بيم صولت أو بلرزيد ؛ زيرا كه مىشناخت . لهذا از در نصيحت درآمد ، گفت : « اى شهسوار مضمار محاربت واى نامدار ميدان مبارزت ! چگونه از دلت مىآيد كه مال ومنال وأهل وعيال خود را ضايع مىگذارى وحمايت از حسين بىيار وياور مىنمايى وعاقبت يقين است كشته واين نخل قامت به خون آغشته خواهد شد ؟ »
زهير فرمود : اى بىحيا ! تو شرم ندارى كه شمشير بر روى پسر پيغمبر خود مىكشى وأهل بيت رسالت را به واسطهء مال فانيهء دنيا ضايع مىگذارى ؟ »
فتكلّما وتسابّا ، شروع كردند يكديگر را فحش وناسزا گفتن ، زهير دلير فرصت نداد ، فعلا زهير بتلاقيه وطعن بالرّمح فيه ، با نيزه زد به دهان آن بىايمان كه سرنيزه از قفاي وى بيرون شد ، ثقب الرمح فاه وخرج السنان من قفاه ، فار الدّم من فمه وقعدت امّه في مأتمه . از ضربت آن نيزه ماركز خون مثل فواره از دهان وى فوران نمود ، از زين افتاد ومرد جان به مالك دوزخ سپرد ، حسرت دنيا را با خود برد . زهير دلير در برابر لشگر عمر ايستاد وفرياد كرد : « يا أهل العراق ، ويا أهل الغدر والنّفاق ، ويا أرباب المكر والشّقاق ! اگر مرا نمىشناسيد بشناسيد :أنا زهير وأبي حسّان * أمضي إلى الرّوح بالرّيحان
كوى عشق است در أو زخم بلا پى در پى * كو حريفى كه قدم در سر اين كوى نهدأهل شام وعراق كه نام آن يگانه آفاق را شنيدند ، همه به واهمه افتادند ، يكى از رؤساى كوفه ونامداران عرب كه اورا نصر بن كعب مىگفتند مركب برانگيخت ، در مقابل زهير آمد وأو به زبان بريده أبواب نصيحت گشود ، گفت : « اى شجاع نامور ! از ولى نعمت خود عبيداللَّه بن زياد دور ماندى ، مىدانم از خجالت روى