هامش
- آمدن به حضور أمير ندارى ، بيا من تو را نزد أمير برم وتو را از خارستان فقر وعنا برهانم . »
زهير دلير مثل شير خشمگين نعره از جگر برآورد وگفت : « اى ولدالزنا ! از گلستان خدمت سلطان دنيا وآخرت گلهاى معرفت چيدهام وتو خبر ندارى :زروى دوست مرا چون گل مراد شكفت * حواله سر دشمن به خاك خواهم كرداين بگفت ، شمشير آتش بار به فرقش نواخت تا خانهء زين دو نيمه اش ساخت ، فبرز أخوه صالح بن كعب برادر نصر صالح بن كعب به طلب خون برادر به ميدان آمد ، دشنام دادن وسقط گفتن آغاز داد ، زهير فرصت نداد ونيزه خطى حوالهء آن بدكردار صالح به يك طرف أسب ميل كرد تا نيزهء زهير را از خود دور كند ، اسبش رم كرد وأو را سرنگون ساخت ، فخرج رجله من الرّكاب ، فشدّ عليه زهير كالعقاب ؛ پايش در ركاب ماند ، مجال پياده شدن نداشت ، أسب درجست وخيز بود ولگد مىپراند ، صالح از ضرب لگد أسب تمام استخوانهايش خُرد شد ، حتّى رضج بدنه ، وجعل الجوشن كفنه .
بعد از صالح ، طالح پسر بد سيرش به ميدان آمد به انتقام خون پدر وعمو بناى گفتوگو نهاد وهنوز كلام در دهن داشت كه طعنهء زهير في سُرته حتى أنفذ الرّمح من قفاه ، فصار إلى الجحيم ، وزار هناك أباه ، بطعن نيزه جان شكاف ناف وى را شكافت از عقب پدر وعمو به جهنم رفت . وهكذا أفنى منهم رجالًا ودمّرهم تدميراً ؛ به همين نحو جمعى كثير را به بئس المصير فرستاد :غريوان به هر جانبي مىشتافت * به نيزه دل دشمنان مىشكافتفقال عمر بن سعد لحجر بن أحجار : « أما ترى إلى المضمار وصنيع هذا الفارس الكرّار ؟ »
پسر سعد رو به حجر بن أحجار كرد وگفت : « نمىبينى اين شجاع يگانه ودلير فرزانه چگونه مبارزت مىكند ؟ فكرى در كشتن وى بنما . »
حجر گفت : « سيصد نفر از سواران در سه موضع كمين كنند ومن به ميدان رفته با وى برابرى مىكنم ، چون بر من حمله آورد ، فرار مىكنم ، خود را در كمينگاه مىآورم ، چون زهير از عقب بيايد ، بر وى بتازيد ، كأرش را بسازيد . »
فكمن له ثلاثمائة فارس للدّروع لابس ، وللنّفوس حارس ؛ پس آن سيصد نفر كمينكرده وحجر بن أحجار روى به معركه آورد ، از دور فرياد كرد : « اى زهير ! من نيامدهام با تو محاربه بنمايم ، بلكه مىخواهم تو را به نصيحت ودلالت به نزد أمير ابن زياد ببرم ، با اين همت وشجاعت اقتضاى آن دارد كه تو با أهل دولت بياميزى واز فقر وفاقه وكشته شدن بپرهيزى . »
زهير نعره اى مانند رعد بركشيد كه : « اى بىدين ! چه مىگويى ، وچه ژاژ مىخايى ؟دولت از فرّ همايون طلب وسايهء أو * زانكه با زاغ وزغن شهپر همت نبود . »اين بگفت بر آن شقى حمله كرد وأحجار روى به فرار نهاد ، زهير از عقب وى تاخت تا به كمينگاه رسيد . أهل كمين دور زهير را مثل نگين گرفتند ، فغاص الزّهير في بحر الهياج المتلاطم الموّاج ، وهو مع ذلك