قطّعتهم « 1 » ، وحرقهم « 2 » بالنّار ، « 3 » « 4 » ثمّ أخذ « 4 » رجلين اشتركا في دم عبدالرّحمان بن عقيل بن أبي طالب وفي سلبه ، كانا في الجبّانة ، فضرب أعناقهما « 5 » ، ثمّ أحرقهما بالنّار . « 6 »
ابن نما ، ذوب النّضّار ، / 118 ؛ السّيِّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، 4 / 90 ؛ مثله :
المجلسي ، البحار ، 45 / 374 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 695 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 243 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 319 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 403 - 404
هامش
( 1 ) - [ زاد في مدينة المعاجز : قطعاً ] .
( 2 ) - في « ف » [ وفي العوالم والدّمعة ] : وأحرقهم .
( 3 ) - [ إلى هنا لم يرد في نفس المهموم والمعالي ] .
( 4 - 4 ) [ نفس المهموم : أخذ المختار ] .
( 5 ) - [ في مدينة المعاجز ونفس المهموم والمعالي : عنقهما ] .
( 6 ) - پس دو كس را آوردند كه شريك شده بودند در كشتن عبد الرحمان بن عقيل بن ابىطالب ، فرمود كه ايشان را گردن زدند وجسد پليد ايشان را به آتش سوختند .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 799
وچون ساعتي برگذشت ، أبو عمره حاجب بيامد وعرض كرد : « بشارت باد تورا كه سعر بن ابىسعر ، عمار را كه قاتل عبد الرحمان بن عقيل است ، دستگير نموده . »
وچنان بود كه آن ملعون بر أسب عبد الرحمان برنشسته بود ، آهنگ بصره داشت . سعر اورا بديد واز أسب به زمين كشيد وبفرمود تا رسنى بر گردنش بسته وخوار وزارش از پيش روى بكشيدند وبه قصر بياوردند . چون مردم اورا بديدند ، فغان برآوردند وبا آن خبيث روى به خدمت مختار نهادند .
ودر همان حال ابوعمره دست پسرى را گرفته [ بود و ] از دور مىآورد . آن پسر را چهرهاى از ماه تابنده رخشندهتر بود وزار زار مىگريست .
مختار گفت : « اين پسر كيست ؟ »
گفت : « پسر عبد الرحمان است . »
مختار از جا برجست وبر دست وپاى آن پسر بيفتاد . شيعه را از ديدار اين حال غريو برخاست . مختار از وى پرسيد : « نامت چيست ؟ »
فرمود : « قاسم بن عبد الرحمان بن عقيل . »
مختار گفت : « چه وقت به كوفه درآمدى ؟ »
فرمود : « ده روز است به كوفه آمدهام ومادرم وخواهرى كه از من خردسالتر است ، با خود بياوردهام . پدرم را در كربلا بكشتند وأموال ما را به جمله غارت كردند . من در مدينه در نهايت عسرت روز مىنهادم . چون امارت تورا در كوفه بدانستم ، بدينجا شدم تا مگر به آسايش روزگار سپارم . اكنون كه بشنيدم قاتل -