هامش
ويكيمان به ديگرى گفت : « پيش اين كس رويم وپرسش كنيم ، اگر از كوفه خبري دارد ، بدانيم . »
پس برفتيم تا به وى رسيديم وگفتيم : « سلام بر تو ! »
گفت : « بر شما نيز سلام ، با رحمت خداى ! »
گفتيم : « از كدام قبيلهاى ؟ »
گفت : « اسدىام . »
گفتيم : « ما نيز اسدىايم ، تو كيستى ؟ »
گفت : « بكير بن مثعبه . »
گويند : ما نيز نسبت خويش بگفتيم . آنگاه گفتيم : « از كار مردمى كه پشت سر نهادهاى با ما خبر گوى . »
گفت : « بله ، در « كوفه » بودم كه مسلمبن عقيل وهانىبن عروه كشته شدند . ديدمشان كه پايشان را گرفته بودند ودر بازار مىكشيدند . »
گويند : برفتيم تا به حسين رسيديم وبا وى همراه شديم تا شبانگاه به « ثعلبيه » رسيديم وچون فرود آمد ، پيش وى رفتيم وسلامش گفتيم . كه سلام ما را پاسخ گفت .
گفتيم : « خدايت رحمت كناد ! خبري داريم اگر خواهى آشكارا بگوييم واگر خواهى نهاني . »
گويند : ياران خويش را نگريست وگفت : « در قبال اينان رازي نيست . »
گفتيم : « سواري را كه شب پيش به تو رسيد ، ديدى ؟ »
گفت : « آرى ومىخواستم از أو پرسش كنم . »
گفتيم : « ما از أو خبركشى كرديم وزحمت پرسش از اورا عهده كرديم . وى يكى از بنىاسد بود ، از قبيلهء ما . صاحب رأى درست وراستى وفضيلت وخرد . به ما گفت كه در كوفه بوده كه مسلم بن عقيل وهانى بن عروه را كشتهاند وديده كه آنها را در بازار مىكشيدهاند . »
گفت : « انا للَّهوانا اليه راجعون . » واين را مكرر همى كرد .
گفتيم : « تورا به خدا به خاطر جان وخاندانت از همين جا برگرد كه در كوفه نه ياور دارى نه پيرو وبيم داريم كه برضد تو باشند . »
گويند : در اين وقت پسران عقيلبن ابىطالب پيش دويدند .
داود بن علىبن عبداللَّهبن عباس گويد : پسران عقيل گفتند : « به خدا نمىرويم تا انتقاممان را بگيريم يا همانند برادرمان كشته شويم . »
دو راوي اسدى گويند : حسين در آنها نگريست وگفت : « از پسِ اينان ، زندگى خوش نباشد . »
گويند : دانستيم كه سر رفتن دارد وگفتيم : « خدا براي تو نيكى آرد ! »
گفت : « خدايتان رحمت كند ! » -