تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
ثمّ أمر ابن زياد ، فقتل هانئ وجملة من المحبوسين . « 1 » السّماوي ، إبصار العين ، / 47 / مثله الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 277
هامش
فرمان‌پذير داشت . چون احلاف را از قبيلهء كنده وديگر قبايل دعوت مىكرد ، سى هزار مرد زره‌پوش اورا أجابت مىنمودند . اين هنگام كه اورا به جانب بازار مىراندند ، چند كه صيحه مىزد ومشايخ قبايل را به نام ياد مىكرد ووامذحجاه مىگفت ، هيچ كس اورا پاسخ نداد . قوت كرد ودست خود را از بند رها ساخت . [ متن عربى در الارشاد ذكر شد ] گفت : « آيا عمودى ، كاردى ، سنگى ويا استخوانى نيست كه من با آن جهاد كنم ؟ » اعوانان ابن‌زياد اورا فرو گرفتند واين كرت سخت ببستند وگفتند : « گردن بكش . » [ متن عربى در الارشاد ذكر شد ] گفت : « من به عطاى جان خود سخى نيستم وبر قتل خود أعانت شما نخواهم كرد . » يك تن غلام ابن‌زياد كه رشيد تركى نام داشت ، گردن هانى را با تيغ بزد . [ متن عربى در الارشاد ذكر شد ] گفت : « بازگشت به سوى خداست . اى پروردگار من ! به سوى رحمت تو ورضوان تو مىآيم . » 1 . ساحت : فضا وميدان . 2 . اغنام : گوسفندان . سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 104 - 105 ( 1 ) - سپس دستور دادند ، هانى بن عروه را به بازار بردند ودست بسته گردن زدند . أو آل مراد را كه شيخ وزعيم آن‌ها بود ، به يارى مىخواند . چهار هزار زره‌پوش وهشت هزار پياده موقعى كه سوار مىشد ، دنبال أو بودند ووقتي هم‌پيمانان أو از « كنده » وديگران از أو پذيرا مىشدند ، سى هزار زره‌پوش داشت ويكى در اين موقع از سستى وخذلان جواب اورا نداد . وفوراً دستور داد اورا به بازار برند وگردنش را بزنند . هانى را بردند به ميدان گوسفند فروشى با كتف بسته وأو فرياد مىكرد : « وامذحجاه ! امروز مذحجى ندارم ، مذحج كجايند ؟ » چون ديد كسى اورا يارى نمىكند ، دست خود را از بند بيرون كشيد وگفت : « يك عصا ، يك كارد ، يك سنگ ويك پاره استخوان نيست كه مردى از جان خود دفاع كند ؟ » به روى أو جهيدند ، اورا محكم بستند وگفتند : « گردن بكش . » گفت : « من اورا نمىبخشم وشما را بر كشتن خود كمك نمىكنم . » يكى از غلامان ترك عبيداللَّه ، به نام رشيد شمشيرى به گردن أو نواخت وكارى نكرد ، هانى گفت : « برگشت به سوى خداست . بارخدايا ! به سوى رحمت ورضوانت . » ضربت ديگرى زد واورا كشت . كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 50