تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
فلمّا أصبح ، دخل شريك الكوفة ، فنزل على هانئ بن عروة ، فزاره مسلم وعاده . فقال لمسلم : أرأيت لو عادني عبيداللَّه أكنت قاتله ؟ قال : نعم . فبقى عند هانئ ، وأصبح عبيداللَّه ، فبعث عيناً له من مواليه يتوصّل إلى مسلم عاد شريك بن الأعور ، فلم يحبّ مسلم قتله ، حتّى ظهر من تلويحات شريك لعبيداللَّه ، فنهض ، ومات شريك . « 1 » السّماوي ، إبصار العين ، / 43 / مثله : الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 273 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 236
هامش
وچون بيرون آمدن مسلم به تأخير افتاد ، شريك شعري ادا كرد كه دلالت بر خروج أو مىكرد وابن‌زياد از آن شعر متوهم گرديد ، برخاست وبيرون رفت . مجلسي ، جلاء العيون ، / 612 ( 1 ) - پيش‌تر دانستى عبيداللَّه بن زياد چون از بصره روانهء كوفه شد ، شريك‌بن أعور با أو بود . اين شريك از شيعيان متعصب ، وبا عمار در جبههء صفين شركت داشت ( ظ مل ) وسخنان أو با معاوية ( ق ) معروف است . چون از بصره بيرون‌آمد واماند وگفته‌اند ، خود را با همراهانش به واماندگى زد ، به اميد آن كه عبيداللَّه با آن‌ها بماند ، حسين پيش از أو وارد كوفه شود . ولى عبيداللَّه به واماندگان توجهى نداشت وجلو مىرفت . چون شريك به كوفه رسيد ، به هانىبن عروه وارد شد واورا به تقويت كار مسلم وراهبرى آن تشويق مىكرد . شريك بيمار شد ونزد ( مل ح ) ابن‌زياد گرامى بود واميران ديگر هم اورا گرامى مىداشتند . ابن‌زياد به أو خبر داد كه من امشب به عيادت تو مىآيم . أو هم به مسلم گفت : « اين فاجر امشب از من عيادت مىكند . وقتي آمد ونشست اورا بكش وبه جاى أو در كاخ حكومت بنشين وكسى ديگر مانع تو نيست واگر من بهبود يافتم ، به بصره مىروم وآن‌جا را به نفع تو اداره مىكنم . » چون شب رسيد ، ابن‌زياد به عيادت شريك‌بن أعور آمد وبه مسلم گفت : « اين مرد وقتي نشست ، از دست تو به در نرود . » هانى از جا برخاست وگفت : « من ميل ندارم كه در خانهء من كشته شود . » اين كار را زشت شمرد . ابن‌زياد آمد ونشست واز شريك پرسيد : « حالت چون است واز كي بيمار شدى ؟ » چون بسيار پرسش كرد وكسى بيرون نشد ، ترسيد كه از دست برود واين شعر را سرودن گرفت :« چه انتظار برى در سلام بر سلمى * سلام دهش با هر آن كه داده سلامشز جام مرگ به تعجيل ريز به كامش » دو سه بار آن را گفت . عبيداللَّه كه مقصد اورا نمىدانست ، گفت : « هذيان مىگويد ؟ » هانى گفت : « آرى ، أصلحك اللَّه از پسين تا كنون چنين است . »
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 240 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية