تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 901

مساهمون:

ص٩٠١
نتيجة : اختلاف ومنازعهء مالي در ميان فرزندان وورثهء يك قوم وطايفه امرى رايج ومتداول است كه ممكن است اين اختلاف ميانشان حل وفصل شود وممكن است تا آخر عمرشان به نتيجة اى نرسد ، اما اين اختلاف ومنازعه مالي ميان زيد فرزند امام سجاد عليه السلام وعبداللَّه فرزند حسن مثنى مغرضانه بزرگ نمايى شده است ، وشاهد آن : 1 - واليان مدينه ( إبراهيم بن هشام وخالد بن عبد الملك حكمي ) هر كدام در زمان خودشان زيد وعبداللَّه را احضار كردند تا آنها نزد جمعى از قرشيان وأنصار طرح‌دعوى كنند ، وبا اين كار آنها مورد شماتت وتحقير مردم واقع شدند وآن وقت واليان
هامش
زيد را خبر داد . هشام به بالا خانه اى رفت كه بسيار مرتفع بود ، سپس بدو اجازهء ورود داد وبه يكى از خادمان خويش گفت كه به دنبال وى باشد وبدو گفت : « نبايد ترا ببيند ، بشنو چه مىگويد . » خادم گويد : در بلكان به دنبال وى بودم ، مردى تنومند بود ، در يكى از پله‌ها توقف كرد وگفت : « به خدا هر كه دنيا را دوست دارد زبون شود . » گويد : وچون به نزد هشام درآمد حوايج وى را انجام داد . پس از آن سوى كوفه رفت وهشام فراموش كرد كه از خادم بپرسد ، تا روزها گذشت . سپس از أو پرسيد كه ما وقع را بگفت . هشام به ابرش نگريست وگفت : « به خدا زودتر از هر چيز ، خبر عصيان اورا خواهى شنيد . » گويد : پيش از آن ، جز آن خبري نرسيد وچنان شد كه گفته بود . دربارهء زيد گويند كه وى به نزد هشام دربارهء چيزى قسم ياد كرد . هشام گفت : « باورت ندارم . » گفت : « اى أمير مؤمنان ، خدا مرتبت هيچ كس را چنان بالا نبرده كه با نام خداى قانع نشود ومرتبت هيچ كس را چنان پائين نبرده كه با نام خداى بگفته أو قانع نشوند . » هشام گفت : « اى زيد ، شنيده‌ام از خلافت ياد مىكنى وآرزوى آن مىدارى ، ولى لايق آن نيستى كه كنيز زاده اى . » زيد گفت : « اى أمير مؤمنان تو را پاسخى هست . » گفت : « بگوى . » گفت : « هيچ كس به خداى نزديكتر وبه نزد وى والا مقام‌تر از پيمبر مبعوث وى نيست ، إسماعيل از بهترين پيمبران بود وبهترين پيمبران محمد ( ص ) از فرزندان وى بود ، إسماعيل فرزند كنيزى بود وبرادرش ، چون تو ، فرزند آزاده بود ، اما خدا اورا بر برادرش مرجح داشت . وبهترين انسانها را ، از فرزندان أو كرد . هر كه جدش پيمبر خدا باشد ، ( ص ) ، مهم نيست كه مادرش كي باشد . » هشام بدو گفت : « برون شو . » گفت : « برون مىشوم وپس از آن ديگر مرا نخواهى ديد ، مگر در وضعي كه ناخوشايند تو باشد . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 10 / 4256 - 4258
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 901 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية