سكينة عليها السلام في الخربة « 1 »
هامش
( 1 ) - ونيز در كتاب مسطور مرقوم است كه پارهاى نوشتهاند كه هفده نفر طفل صغير وصغيره در ميان أهل بيت بودند كه در خرابهء شام به آلام واسقام مبتلا وبه هر بامداد وشامگاه از حضرت صديقهء صغرى زينب كبرى سلام اللَّه عليها از تشنگى وگرسنگى شكايت مىكردند وآب ونان مىخواستند وبر اين منوال برگذشت . يك روز مردى را از آن خرابه عبور افتاد ودختر كوچكش همراه بود وآن دختر را به حضرت سكينه نظر افتاد كه با چهرهاى چون ماه سر مبارك بر ديوارى بر نهاده است وگريان ونالان گاهى برادر مىگويد وگاهى نام علىاكبر بر زبان مىآورد .
آن دختر از اين حال به گريه وناله درآمد وبه پدرش گفت : « اى پدر ! حالت اين دختر أسير دلم را كباب كرد . البتة چون به سراى آن در شديم ، مرا به خاطر بياور تا از البسهء خويش از بهرش بياورم . همانا از ديدار ايشان نمايان مىشود كه از خاندان عزت وشرافت هستند . »
چون آن مرد اين سخن بشنيد ، بر خود بلرزيد وگفت : « اى دختر ، خاموش شو واز اين خيال بر كنار باش . همانا جامهء كهنه وفرسوده درخور أو نيست . چه أو سبط رسول وقرةالعين بتول وميوهء دل سيفاللَّه مسلول است وايشان از اشراف عرب وعجم واهلبيت سيد أمم وآل اللَّه اجلّ أكرم باشند وأهل ظلم وجور مردان ايشان را بكشتند وأهل بغى وستم ايشان را أسير ساختند . دانسته باش كه قرآن كريم در خانهء ايشان نازل وكفر وايمان به شمشير پدر ايشان نمايان شد وايشان باشند نسل نجبا وكرما وبر آنان كه بر ايشان ستم كردند ، لعنت خداى ولعنت لاعنين زمين وسما است . »
چون آن دختر اين خبر بدانست ، خويشتن را چون كنيزان بر پاى مبارك آن حضرت بيفكند وبا گريه وزارى زبان به اعتذار برگشود وهمى گفت : « اى دخترِ آقايان من ! از خطاهاى من درگذر وعذر مرا بپذير واز هفوات من عفو بفرماى . سوگند به خداى شما را نشناختم . همانا شماييد أحرار وأطهار واز شما سخاوت وشجاعت وبذل وكرامت انتشار يافت وشماييد محل امن وأمان وامانت ومكان صدق وصدقه واز شما باشد ارشاد وهدايت وبر شما است بازگشت خلق وحساب ايشان در روز قيامت . »
وجناب سكينه اظهار تلطّف وعطوفت مىفرمود واز ديدار مبارك بر رخسار شريف أشك مىريخت .
آنگاه آن دختر روى با پدر كرد وگفت : « واي بر شما وبر اين مردم شام بىآزرم وحيا ! چگونه به صبورى كار مىكنيد وآرام مىجوئيد ودعوى مردى ومردمى ودوستى مىكنيد با اين كه اهلبيت أطهار سيد مختار وحيدر كرار را اين مردم كفار وفجار چون أسيران ترك وزنگبار به شهر وديار گردانيده ، در خرابهء مسجد شام بىفرش وچراغ وخوردنى وآشاميدنى گريان ونالان درافكندهاند ؟
« ويل لهؤلاء القوم يقرؤون القرآن ويدّعون الإسلام ، وقد أسروا أولاد سيّد الأنام ، وقتلوا سيّد شباب أهل