تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
هامش
فرمود : « شرافت وكرامت ايشان را بر اين جماعت برشمردم وفراوان نصيحت كردم . سخنان مرا نشنيده انگاشتند ونصيحت مرا به چيزى نشمردند وايشان را جز قتل من قصدي نيست وشما ناچار بايد كشتهء مرا بر خاك نظاره كنيد ؛ لكن وصيت مىكنم شما را به پرهيزگارى وصبر بر اين بليه وشكيب بر اين رزيّه 6 . جد شما خبر داد اين مصيبت را وهرگز خلاف نپذيرد وعدهء أو . اكنون وداع مىكنم شما را . » 1 . آزرم : شرم وحيا . 2 . مكيدت : مكر ونيرنگ . 3 . تأسى : اقتدا ، پيروى . 4 . مخذول : بىياور . 5 . عويل : فرياد ، ناله . 6 . رزيّه : ماتم بزرگ . سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 2 / 158 - 161 مرحوم حاجى ملا باقر بهبهانى در « الدمعة الساكبة » از كتاب « نور العين » حديث كند كه حضرت سكينه فرمودند : « شب عاشورا ، شب مهتاب شبى بود . من در وسط خيمه نشسته بودم . بناگاه از پشت خيمه صداى گريه شنيدم . از ترس اين كه مبادا ساير أهل حرم مطلع شوند ، هيچ نگفتم واز خيمه بيرون آمدم . دلم گواهى خير نمىداد ودر راه پا بر دامن خود مىزدم ومىافتادم وبرمىخواستم . چون بيرون رفتم ، ديدم پدر بزرگوارم نشسته است واصحابش در دور أو مىباشند . پس شنيدم كه پدرم به ايشان مىفرمود : [ سپس كلام امام عليه السلام را نقل مىكند كه ما آن را در الدمعة الساكبة ذكر كرديم ] . سكينه فرمود : « به خدا قسم كه كلام آن حضرت تمام نشده بود كه آن جماعت بىوفا كه به طمع دنيا آمده بودند ، ده نفر وبيست نفر متفرق شدند وباقي نماند در خدمت پدر بزرگوارم مگر جمع قليلي . در آن وقت پدرم سر به زير افكند ودر حزن واندوه فرو رفت ، من چون اين حالت بديدم ، گريه گلوى مرا گرفت . ولى خود را ضبط نمودم وسر به جانب آسمان عرض كردم : اللّهمّ إنّهم خذلونا فاخذلهم ولا تجعل دعاءهم مسموعاً وسلّط عليهم الفقر ولا ترزقهم شفاعة جدّي يوم القيامة ؛ پروردگارا ! دعاى اين جماعت را مستجاب مكن وفقر را بر آن‌ها مسلط فرما وآنان را از شفاعت جدّم محروم نما . » در اين وقت ، عمه‌ام أم كلثوم مرا ديد وگفت : « تورا چه مىشود ؟ » قصه را نقل كردم از براي أو . سيلاب أشك أو روان شد وفرمود : « أين الخلاص من الأعداء . » پس صدا به ناله بلند كرد . پدرم چون صداى گريهء ايشان را شنيد ، برخاست وبه سوى خيمه آمد وبا چشم اشكبار فرمود : « اين ناله وگريه چيست ؟ » عمه‌ام پيش آمد وگفت : « يا أخي ردّنا إلى حرم جدّنا ، فقال أبي : يا أختاه ! ليس لي إلى ذلك سبيل . قالت : فذكّرهم قرابتك . » تا آخر آنچه در ترجمهء حضرت زينب ذكر شد . محلّاتى ، رياحين الشريعة ، 3 / 270 - 271