وأخوكِ ، قالت : بدين اللَّه « 1 » ودين أخي اهتديت أنت وجدّك وأبوك إن كنت مسلماً ، قال :
كذبتِ يا عدوّة اللَّه ، قالت له : أنت أمير تشتمُ ظالماً وتقهُر بسلطانك ! فكأ نّه استحيى وسكت ، « 2 » فعاد الشّاميّ « 3 » فقال : هب لي هذه الجارية « 3 » ، فقال له يزيد : اعْزُبْ ، وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً « 2 » . « 4 » « 5 »
هامش
( 1 ) - [ زاد في البحار والعوالم والأسرار ونفس المهموم والأعيان وتظلّم الزّهراء : دين أبي ] .
( 2 ) ( 2 ) [ لم يرد في الأعيان ] .
( 3 - 3 ) [ لم يرد في المعالي ] .
( 4 ) - [ زاد في نفس المهموم : وذكر مثله باختصار السّبط في التّذكرة عن هشام بن محمّد كالصّدوق في الأمالي وابن الأثير في الكامل ، إلّاأ نّهما ذكرا مكان فاطمة بنت الحسين عليه السلام فاطمة بنت عليّ عليه السلام ] .
( 5 ) - سپس زنان وكودكان را خواند وپيش روى خود نشاند ووضع لباس وهيأت آنان را نامناسب ديد . پس گفت : « خدا روى پسر مرجانه ( عبيداللَّه بن زياد ) را زشت كند . اگر ميانهء شما خويشاوندى ونزديكى بود ، اين كار را با شما نمىكرد وشما را به اين حال نمىفرستاد . »
فاطمه دختر حسين عليه السلام گويد : چون ما پيش روى يزيد بنشستيم ، دلش به حال ما سوخت . پس مردى سرخرو از مردم شام برخاست وگفت : « اى أمير المؤمنين ! اين دخترك را به من ببخش ! »
ومقصودش من بودم كه بهرهاى از زيبايى داشتم . من به خود لرزيدم وگمان كردم چنين كارى خواهد شد . پس جامهء عمهام زينب را گرفتم وزينب كه مىدانست چنين كارى نخواهد شد ، به آن مرد شامي گفت : « به خدا دروغ گفتى وخود را پست كردى . به خدا اين كار نه براي تو خواهد بود ونه براي أو . » ( يعنى يزيد )
يزيد در خشم شد وبه زينب گفت : « تو دروغ گفتى . همانا اين كار به دست من است واگر بخواهم آن را انجام خواهم داد . »
زينب گفت : « هرگز ! به خدا اين كار را خدا به دست تو نداده است ؛ جز اين كه از دين ما بيرون روى وبه آيين ديگرى درآيى . »
يزيد از بسيارى خشم به جوش آمد وگفت : « با من چنين سخن گويى ؟ جز اين نيست كه پدرت وبرادرت از آيين بيرون رفتهاند . »
زينب فرمود : « تو وپدر وجدت اگر مسلمانى ، به دين خدا وآيين پدر وبرادر من هدايت گشتهاى . »
يزيد گفت : « دروغ گفتى اى دشمن خدا ! »
زينب فرمود : « تو اكنون أمير وفرمانروايى ( هرچه خواهى بگويى وهرچه خواهى انجام دهى ) به ستم دشنام دهى وبه سلطنت خود بر ما چيره شوى . »