يا ابن زياد ! حسبك من دمائنا ، « 1 » واعتنقته وقالت : « 2 » واللّه لا أفارقه ، فإن قتلته فاقتلني معه ، « 3 » فنظر ابن زياد إليها « 4 » وإليه « 5 » ثمّ قال : عجبا للرّحم ! واللّه إنّي لأظنّها ودّت أنّي قتلتها معه ، « 6 » دعوه فإنّي أراه لما به ( 15 * ) « 1 » « 3 » « 6 » « 7 » . « 8 »
هامش
( 1 - 1 ) [ مثله في المعالي ، 2 / 112 - 113 ] .
( 2 ) - [ زاد في الأسرار وتظلّم الزّهراء والأعيان : لا ] .
( 3 - 3 ) [ حكاه عنه في زينب الكبرى ، / 113 ] .
( 4 ) - [ لم يرد في كشف الغمّة ] .
( 5 ) - [ في إعلام الورى : ساعة و ، زاد في كشف الغمّة والبحار والعوالم والدّمعة والأسرار ونفس المهموم والأعيان وتظلّم الزّهراء والعيون : ساعة ] .
( 6 - 6 ) [ في الأسرار وتظلّم الزّهراء : فإنّه لما به مشغول ] .
( 7 ) - [ زاد في إعلام الورى وزينب الكبرى والعيون : مشغول ] .
( 8 ) - وچون سر مطهر حسين عليه السّلام به كوفه رسيد وبه دنبالش ابن سعد فرداى آن روز با دختران حسين عليه السّلام وخاندان آن حضرت وارد شد ، ابن زياد در قصر دار الاماره نشست وبار عام براي ورود مردم داد ودستور داد سر مقدس را بياورند وآن را در پيشروى خود نهاد . به آن نگاه مىكرد وپوزخند مىزد . در دست أو قضيبى ( 1 ) بود كه با آن به دندانهاى پيشين حضرت مىزد ودر كنار آن بىشرم ، زيد بن أرقم كه از أصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم است ، نشسته بود وأو پيرى سالخورده بود . چون زيد بن أرقم ديد كه ابن زياد با قضيب به دندانهاى آن حضرت مىزند ، به أو گفت : « قضيبت را از اين دو لب بردار ؛ زيرا به خدايى كه جز أو معبودى نيست ، هر آينه بارها ديدم لبان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم را كه بر اين لبها بود . »
سپس به گريه افتاد . ابن زياد گفت : « خدا چشمانت را بگرياند ! آيا براي فتح وپيروزى خدا ( كه نصيب ما شده است ) مىگريى ؟ واگر نه اين بود كه تو پيرى بىخرد گشته وعقل از سرت بيرون رفته است ، گردنت را مىزدم ؟ »
زيد بن أرقم از پيش روى أو برخاست وبه خانهء خويش درآمد . آنگاه عيالات حسين عليه السّلام را بر ابن زياد وارد كردند ، پس زينب خواهر حسين عليه السّلام در ميان ايشان به طور ناشناس با پستترين جامههاى خود كه به تن داشت ، به آن مجلس شوم درآمد ودر كنارى نشست وكنيزان آن جناب دورش را گرفتند .
ابن زياد گفت : « اين زن كه بود كه كناره گرفت ودر گوشهاى نشست وزنان همراه اويند ؟ »
زينب پاسخش نداد . دوباره سخن خويش را از سر گرفت واز آن پرسيد ؟ يكى از كنيزان گفت : « اين زن ، زينب ، دختر فاطمه ودختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم است . »
ابن زياد ناپاك رو به زينب كرد وگفت : « سپاس خدايى را كه شما را رسوا كرد وكشت ودر آنچه شما آورده بوديد ، دروغتان را آشكار ساخت . » زينب عليها السّلام گفت : « سپاس خداوندى را كه ما را به وسيلهء پيغمبرش محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلم گرامى داشت وما را به خوبى از پليدى پاكيزه كرد . جز اين نيست كه شخص فاسق رسوا شود وانسان تبهكار دروغ گويد وأو كسى است جز ما ؛ والحمد للّه . » -